۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

همايون باد سالروز پيوند دو تن از تبار خورشيد

اي همه شكل تو مطبوع و همه جاي تو خوش

دلم از عشوه شيرين شكرخاي تو خوش

همچو گلبرگ طري هست وجود تو لطيف

همچو سرو چمنِ خُلد سراپاي تو خوش

شيوه و ناز تو شيرين، خط و خال تو مليح

چشم و ابروي تو زيبا، قد و بالاي تو خوش

بيست و دوم خرداد ماه٬ خجسته و شاد باد بر ايرانيان آزاده و عاشق...

اين روز بزرگ يادآور رخدادن پيوند مباركي است ميان دو بزرگ تاريخ ساز. اين روز فرخنده سالگرد وصال دو نام آور نيك تبار است. در چنين روزي ذات اقدس همايوني رضاشاه دوم پهلوي و ملكه شكوه و افتخار ايران ياسمين اعتماد اميني بر سر سفره عقد، پيوند پرابهت شان را به شادي نشستند.

شهريار ايران اعلاحضرت رضاشاه دوم در اوان تكيه زدن بر اريكه پادشاهي چندان به مقوله ازدواج انديشه نمي فرمودند. چرا كه ايشان از سويي نگران اوضاع آشفته وطن بوده و از جانب ديگر داغ وداع با پدر تاجدار، هنوز روح و ذهن معظم له را رها نساخته بود. رضاشاه دوم آن اندازه به عنوان يك پادشاه جوان درگير مشغله هاي گوناگون بودند كه نمي توانستند به چنين امري فكر كنند يا اين مهم را بخشي از زندگي ملوكانه محسوب فرمايند. بنا به فرموده شاهنشاه رضاشاه دوم سپستر ايشان بر حسب آشنايي با دوشيزه يي متين و زيبا كه يك اتفاق ساده آن دو را به يكديگر نشان داده بود تصميم شان تغيير يافت و اراده به ازدواج فرمودند.

گرچه مدت زمان آشنايي شاهنشاه و ملكه چندان دراز نبود و بسيار زود به جشن عروسي راه گرفت اما همين زمان كوتاه كافي بود تا معظم له دريابند كه يك عشق توام با درايت و شناخت، ابرپادشاه و نماد فره ايزدي را گرفتار خويش ساخته است و همين شعله درخشان عشق كافي بود تا آن حضرت تصميم شان را براي ازدواج قطعي كنند.

از سويي شعله فروزان عشقي شگرف در قلب كوچك ملكه هجده ساله نيز زبانه مي كشيد و اين شعله فروزان سبب شد كه والاحضرت ياسمين به رغم تمام سختي هايي كه زندگي با مرد شماره يكم ايران و پادشاهي بزرگ مي تواند داشته باشد بپذيرند به چنين وصلت خجسته يي تن دهند.

پادشاه فرزانه ايران - كه از حُسن وجود عالمتاب ايشان پيشاني ما دلدادگان هماره به خاك افتاده است - به روشني نشان دادند كه در جايگاه يك همسر نيز بهترين هستند. ايشان بانوي محبوب را مجال دادند تا با داشتن دو فرزند در رشته وكالت به درجه دكترا دست يابند و آنچنان والاحضرت ياسمين را عاشقانه مي ستايند كه امروز ملكه بزرگ ايران، بودن در كنار همسر تاجدارشان را حتا در شرايط توان فرساي تبعيد، به تمام شادي هاي جهان برتري مي دهند.

كانون گرم خانواده سلطنتي ايران به لطف ملكه پاك دامن، به زيبايي وجود سه شاهدخت آراسته گرديد كه اكنون هركدام شان نور چشم اعلاحضرت و پاره جگر ايران مي باشند.

امروز نگاه و لبخند مهربان والاحضرت ياسمين مايه خرسندي شهريار والاتبار ايران و سايه ملوكانه معظم له، اعتبار و افتخار ملكه سربلند اين كهن سرزمين است.

بيست و دوم خردادماه بيست و سه سال پيش، پيوند فرخنده يي رقم خورده كه اكنون سبب ساز كنارهم بودن يگانه پادشاه و ملكه پرشوكت ايران است و خوشا بر چنين روز بزرگي...

فرا رسيدن بيست و دوم خردادماه سالروز پيوند مبارك شكوه شاهانه و ملكه ايران را گرامي مي داريم و نخست به پيشگاه سرور عالميان ذات اقدس شهريارانه اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی عرض شادباش چاكرانه مان را تقديم مي داريم. سپس در محضر ملكه ايران والاحضرت ياسمين اعتماداميني پهلوي سر خم مي كنيم و مراتب تبريك را عرضه مي داريم. آنگاه به حضور شهبانوي بزرگ ايران علياحضرت فرح ديبا پهلوي شادباش عرض كرده و به خدمت مبارك والاحضرتان شاهدخت نور، ايمان و فرح دوم پهلوي اين مناسبت خجسته را فرخنده باد عرض مي كنيم. با اين آرزو كه سايه همايوني شاهنشاه بزرگ ايران هزار سال بر سر اين مُلك جاويد بماند و از پرتو سايه اش، وجود نازنين ملكه ايران هماره سرافراز، پيروز و برقرار بمانند.

__________

نگاشته شده در تاریخ بيست و دوم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي

۱۳۸۸ خرداد ۱۶, شنبه

كي رفته يي ز دل كه تمنا كنم تو را - در يادبود والاحضرت شاهدخت ليلا پهلوي

اكنون كه تا بي نهايت سفر كرده ايد ما را چه حاصلي ست اين گريه مداوم و اين بغض آماسيده در گلو، حال كه با دلدادگان تان وداعي جاودانه كرده ايد اين اندوه بي پايان يگانه يادگاري است كه به جا مانده و ما در حيرتيم كه بي شما چه كنيم؟ ما مانده ايم كه بي حضورتان خيس اشك و غرق حسرت، چه گونه منتظر روزي باشيم كه دوباره رخسار دل افروزتان به ما لبخند بزند...

در سالروز هجران والاحضرت شاهدخت ليلا پهلوي، هميشه اين قلم وامانده براي نوشتن اسير گريه است. در آستانه سالگرد اين مصيبت بزرگ، نمي دانيم كه چه بنويسيم. مي مانيم كه از كجاي اين مصيبت دلخراش بنگاريم و از كدامين سطر آغاز كنيم كه اين سرگذشت بس غم انگيزتر از آن است كه به واژه گاني ساده بيان شود.

پرنسس والاتبار ايراني كوچك ترين دخت آريامهر فقيد، خواهر كوچك و دردانه پادشاه ايران اعلاحضرت رضاشاه دوم و نور چشم مادر معنوي ملت علياحضرت شهبانو، دخت گرانمايه يي كه نه زبان قادر به وصف ابهت ايشان است و نه گوشه يي از آن وجود با كرامت مي تواند در اين ذهن هاي كوچك و ناتوان جاي گيرد كه تعبير گردد. اين دخت نازنين چه گونه از بر ياران دلخسته پر كشيد و به آسمان ها كوچيد؟ اين ماتمي نيست كه در كالبد چند جمله تفسير شود. اين غم و دردي نيست كه بتوان در اين جمله هاي الكن وصف نمود. فقدان چنين شاهدخت بزرگي يك مصيبت براي تاريخ است و ما را چه به نوشتن در رثاي چنين بزرگواري...

والاحضرت شاهدخت ليلا در هفتم فروردين ماه سال يك هزار و سيصد و چهل و نه خورشيدي قدوم مبارك را بر ديده گان اين جهان خاكي نهادند و هيهات كه اين گل تازه شكفته و اين رونق باغ و بوستان پهلوي، تنها سي و يك سال مهمان خاكيان بودند. ايشان در اوج شباب و در سال يك هزار و سيصد و هشتاد به حقيقت پيوستند و ما جا مانده هاي بي اميد را به حسرتي ابدي مهمان كردند كه خود دگر ميزبان بزم شكوهمند افلاك باشند.

اين دوشيزه پاك نهاد سال هاي مديدي از عمر كوتاه شان را در غربتي ناگزير سپري كردند. تبعيد جانسوزي كه آن شاهدخت بزرگ منش، تحمل دقيقه به دقيقه آن را دشوار مي پنداشتند.

خورشيد وجود ايشان در بيستم خرداد ماه سال 1380 براي هميشه غروب كرد تا چشمان به شفق نشسته ما به اين شب تاريك و ديجور خيره بماند. پرنسس ليلا پهلوي رفتند تا در قلوب پاك ايرانيان بيدار، هماره زنده بمانند و پرتو افشاني كنند.

والاحضرت ليلا پهلوي در سن نه سالگي، توام با توفان دهشت ناكي كه يورش كج فهمان لاابالي در وطن به راه انداخته بود ناچار به ترك ديار گرديدند. ايشان كمتر از دو سال بعد و در نهايت ناباوري ناگهان سايه اهورايي پدر تاجدار را از دست دادند كه چنين ضربه سختي ماوراي طاقت آن شاهدخت خردسال بود. ايشان اگرچه تا واپسين دم از حيات نتوانستند اين داغ سوزنده را فراموش كنند اما در اوج افسردگي ناشي از وفات پدر، تحصيلات را ادامه داده و تا مقطع كارشناسي پي گرفتند.

پس از آنكه در كنار خاندان بزرگ پهلوي در كشور امريكا مقيم شدند والاحضرت ليلا دوران متوسطه را با موفقيت به پايان برده، به دانشگاه براون واقع در ايالات متحده امريكا راه يافته و در رشته ادبيات تطبيقي با گرايش زبان آلماني و فلسفه اسكانديناويايي فارغ التحصيل شدند.

آنگاه كه علياحضرت شهبانو تصميم گرفتند كه در كشور فرانسه اقامت گزينند. والاحضرت ليلا به طور مداوم در سفر ميان امريكا و اروپا بودند تا هم از ديدار مادر بزرگوار و مادر بزرگ ارجمندشان بهره جويند و هم اينكه امكان يابند تا مدتي را نيز در خدمت برادر تاجدار باشند.

عشق به ايران در قلب كوچك، پرتپش و مهربان شاهدخت ليلا وديعه يي هميشگي بود. ايشان در گفتگو با يكي از رسانه ها فرمودند:" گرچه در سال 1979 از خاك كشورم جدا شدم اما بيشتر اوقات در روياهايم ميهنم را ديدار مي كنم"

ايشان كه از ساليان دور به سردردهاي ميگرني شديد و دردهاي عضلاني مبتلا بودند به مرور زمان و با رخداد پياپي وقايعي تلخ و طاقت فرسا، وجود و حضور اين دردها را بيشتر احساس فرمودند. مصايب بي پاياني كه كمر كوه را مي توانستند خم كنند بسيار آنسوتر از قلب كوچك ايشان بود و به همين علت شاهدخت ليلا پهلوي به سراغ پزشك رفته و به تجويز وي قرص هاي آرامبخش ميل مي كردند تا شايد كمي از التهاب آن دل بي قرار از فراق پدر بكاهد اما دريغ...

وضعيت جسماني ايشان نيز با گذر زمان رو به وخامت گذارد و ضعف و ناتواني بر آن وجود عزيز چيره گشت. والاحضرت عليرضا و علياحضرت شهبانو فرح كه ارتباط نزديك و صميمي تري با پرنسس فقيد داشتند به طرز عميقي نگران سلامت ايشان شدند و به رغم تلاشي كه در راستاي بهبود والاحضرت به عمل مي آوردند، كمك ها چندان چاره ساز نبود.

همراه با درگذشت غم انگيز بانو فريده ديبا(مادر بزرگ محبوب) والاحضرت ليلا پهلوي حادثه تلخ ديگري را تجربه كردند كه ميل وافر ايشان را به تنهايي و انزوا افزود. ايشان به كشور انگلستان رفتند و اتاق كوچكي را در هتل لئوناردو اجاره فرمودند. اتاقي كه ايشان را با خاطرات شيرين وجود مبارك پدر و ميهن محبوب شان ايران تنها مي گذارد و پرنسس عزيز فرصت داشتند كه خيره بر تنديس مبارك محمدرضاشاه بزرگ- كه به درخواست شاهدخت ليلا طراحي و ساخته شده بود – خاطرات سرزمين مادري را مرور كنند. پرنسس به ادبيات و فرهنگ ايراني عميقن دلبسته بودند و رباعيات خيام و غزليات حافظ را با اشتياق هرچه تمام تر مي خواندند و در سوگ وطني كه گرفتار چنگال كفتاران شده بود اشك بر گونه هاي مبارك شان جاري مي گشت.

يكشنبه غم انگيز بيستم خرداد ماه يك هزار و سيصد و هشتاد خورشيدي، فاجعه يي اتفاق افتاد كه ميليون ها ايراني را در سراسر جهان سوگوار نمود. پرنسس محبوب با سفر ناگهاني و بي بازگشت شان يك داغ ابدي به قلب ايران گذاشتند. شوك انتشار اين خبر حتا مخالفين نظام فرازمند پادشاهي را در اندوه فرو برد. پيكر پاك ايشان بر اساس وصيتنامه آن شاهدخت بزرگ، كنار مادر بزرگ فقيد شان و در گورستان "تروكادرو" به آغوش سرد خاك پيوست. در مراسم خاكسپاري پيكر مطهر ايشان چه بسيار خانواده هاي فرانسوي نيز حضور داشتند و چشمي نبود كه از اين غم جانسوز خون گريه نكند.

يك روز پس از وفات والاحضرت شاهدخت ليلا پهلوي بيانيه يي از سوي دبيرخانه شاه شاهان اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوي صادر گرديد كه با اين جمله آغاز مي شد:" اين برايم دردي بزرگ و اندوهي ژرف است كه مرگ دلخراش خواهر محبوبم شاهدخت ليلا پهلوي را اعلام كنم. او در پي يك بيماري طولاني درگذشت"

علياحضرت شهبانو فرح پهلوي در مراسم وداع با پرنسس ليلا، شاخه گلي را از سوي پرنسس فقيد به جواناني تقديم فرمودند كه در دفاع از اراضي ايران جان خود را از دست داده و گورشان گمنام مانده است. درحاليكه علياحضرت اين جملات را با صدايي مملو از بغض بيان مي كردند، نه تنها تك تك مخاطبين كه تاريخ هم با ايشان مي گريست. فراق آن دخت عظيم الشان داغي نبوده و نيست كه گذر زمان حجم تالم آن را كم نمايد.

بلبلي خون دلي خورد و گُلي حاصل كرد

باد غيرت به صدش خار پريشان دل كرد

طوطي يي را به خيال شِكَري دل خوش بود

ناگهش سيل فنا نقش اَمل باطل كرد

قرت العين من آن ميوه ي دل يادش باد

كه چه آسان بشد و كار مرا مشكل كرد

آه و فرياد كه از چشم حسود مه چرخ

در لَحَد ماه كمان ابروي من منزل كرد

در سالروز درگذشت تاسف بار آن پرنسس بزرگ و فقيد ايراني شاهدخت ليلا پهلوي به روح پرفتوح ايشان درود بي كران مي فرستيم و چاكرانه به پيشگاه برادر تاجدار ايشان اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی مراتب تسليت و تعزيت خود را عرضه مي داريم. سپس به حضور مبارك مادر شهبانوي ايشان علياحضرت فرح ديبا پهلوي عرض تسليت خود را پيشكش مي كنيم. آنگاه به حضور والاحضرتان شاهدخت فرحناز و شاهزاده عليرضا پهلوي و همچنين به پيشگاه والاحضرت ياسمين اعتماد اميني پهلوي ملكه ايران و والاحضرتان شاهدخت نور، ايمان و فرح دوم پهلوي همچنين تك تك وابستگان آن دربار پرجلالت، بنده وارانه عرض تسليت مي داريم. با اين آرزو كه وجود مبارك تك تك اعضاي خاندان جليل سلطنت پهلوي به خصوص ذات اقدس همايوني رضاشاه دوم همواره در پناه پروردگار سلامت و برقرار بمانند.

پايداري پادشاهي پيروزي

___________

نگاشته شده در تاریخ بيستم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي

۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه

من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم - پاسخ به ياوه هاي امير سپهر(بخش يكم)

"اين نوشتار به علت حجم بالا در چند شماره منتشر خواهد شد"

هنگامي كه چيزي نزديك يكسال پيش مقاله يي ناشي از تراوشات مغز معيوب امير سپهر را زير عنوان "رضا پهلوي پرست يا ميهن پرست" خواندم، از آنجايي كه دوستان انديشمندم به خوبي پاسخ مزعبلات وي را داده بودند حس كردم جوابيه هاي كوبنده ياران ما وي را كفايت مي كند و به قولي در خانه اگر كس است يك حرف بس است. اما گويا اين مدعي دروغين هواداري پادشاهي و متوهم بي آبرو، روسياه تر از آن است كه آرام بگيرد و دهان متعفن خود را ببندد بر همين اساس و به رغم آنكه همواره از اين قبيل رويارويي ها گريزان بوده و از نوشتن چنين پاسخ هايي به شدت كراهت دارم و در واقع ميل ندارم حشرات حقيري چون امير سپهرها بزرگ جلوه كنند اما ميزان وقاحت آقاي سپهر در تكرار به مراتب زننده تر مزخرفاتي كه خودش آنها را يك "مانيفست" مي نامد به قدري بود كه به عنوان يك ايراني و يك سرباز وطن، سكوت را بيش از اين مجاز ندانسته و دست به قلم شدم تا جوابي شايسته به اين اصطلاحن دوست صد بار از دشمن بدتر بسنده كنم.

امير سپهر در خواب و رويايي چندش آور، خودش را فراتر از تصور مبارز و دلسوز ايران مي بيند اما در عين اشتباه كاري در تعريف ساده ترين واژه ها نيز عاجز بوده و تناقض گويي در كلامش قَوين مشهود است.

سزاوار است كه براي نقد منصفانه سخنان نامنصفانه اين مدعي تيره بخت آزادانديشي و اين دشمن در لباس دوست، عينن مدعيات او نقل قول گرديده و به گشودن مفاهيم بي ارزش و كژ مابانه مقاله يا مانيفست وي بپردازيم.

زين پس آنچه كه با رنگ قرمز ملاحظه خواهيد كرد گفته هاي امير سپهر مي باشد.

امير سپهر نظريه خود را كه به وضوح از سر ستيز و كينه يي ديرين با كيان پادشاهي طراحي و ارايه كرده با اين مقدمه آغاز مي كند:

پس آنچه خواهم نوشت نه برای کوبيدن شاهزاده رضا پهلوی، نه برای ابراز دشمنی شخصی با او و نه حتا يک اتوريته ی سياسی ساختن از راه ستيز با وی، بلکه بيان روشن و بی لکنت ديدگاه های شخصی خودم در مورد شاهزاده رضا پهلوی خواهد بود.

به روشني پيداست كه آقاي سپهر ضمن آنكه خود واقف است كه چه طرح و ايده يي را در ذهن دارد و چه اندازه تفكر وي و نظريه يي كه ترسيم و تبيين نموده مي تواند مورد تنفر و انزجار عموم قرار گيرد بنابراين در پناه چند جمله خود را توجيه نموده و تاكيد مي كند كه قصد وي نه ساختن يك اتوريته سياسي كه بيان روشن ديدگاه هاي شخصي خود او پيرامون يگانه وارث كيان پادشاهي مي باشد(شاهنشاه بزرگي كه سپهر ايشان را شاهزاده خطاب مي كند).

مشكل اصلي و پايه يي آقاي سپهر دقيقن همينجا نمايان مي شود و در سطور بعدي بيشتر خود را نشان خواهد داد.

امير سپهر كه عوام فريبانه و از سر خبث طينتش خود را حامي نظام پادشاهي معرفي مي كند در عين گرفتن يك وجهه مظلومانه و به ظاهر وطن پرستانه با بهره از جملات زير خود را براي بيان وقاحت هاي آشكار و پنهانش تجهيز مي كند:

آنهم تنها به سبب دلشوره ی شديدی که برای اضمحلال سرزمين مادريم دارم و دلم نمی خواهد که من نيز همچنان به همين روشنفکربازی ها و عقده گشايی های مسخره و بی حاصل ادامه دهم.

ادعاي آقاي سپهر براي اينكه خود را دوستدار، دلسوز و دلشوره مند سرزمين مادري اش وانمود كند همان اندازه خيالي و مكارانه است كه او خود را شيفته و پيرو پادشاهان فقيد و بزرگ ايران، اعلاحضرت رضاشاه كبير و فرزند تاجدار ايشان محمدرضاشاه معرفي مي كند.

رندانه و ناجوانمردانه ترين روشي كه مي تواند به مدعياني چون امير سپهرها اعتبار و وجهه يي كاذب ببخشد، متصل شدن به درگذشته گان است. اينكه وي كلام، باور و بينش خود را به رفته گاني الحاق نمايد كه بي ترديد اگر امروز در ميان مان حضور داشتند با شدت هرچه تمام تر اين سخنان زننده و افكار باطل امثال سپهر را رد و تكذيب مي كردند. امير سپهر به خوبي مي داند در پشت چه نام هاي بزرگي سنگر گرفته و اين را نيز آگاه است كه تنها برگ برنده وي نبود سايه و حضور اين دو ابرمرد است تا وي به راحتي بتواند بتازاند و هرچه دل تنگ و مملو از عقده هاي ريز و درشتش مي خواهد بگويد و ناله كند بي واهمه از آنكه مبادا خشم ملوكانه دو پادشاه فقيد گريبان او را بگيرد. آقاي سپهر از آنجا كه به قبح سوء استفاده از نام درگذشتگان آگاه است و ميزان بازخورد منفي چنين سنگرگيري ناجوانمردانه يي را ارزيابي كرده است در صدد برمي آيد تا خود را از چنين عملي مبرا سازد و پيشاپيش توپ را به زمين حريف پرتاب مي كند تا خودش را از چنين اتهامي پاك ساخته باشد:

در اينجا بی تعارف، بی اينکه ابدآ خود را مراد داشته باشم، تنها برای تلنگر زدن به ذهن پاره ای و از اشتباه بيرون آوردن آنان، می خواهم اين نيز بنويسم که اصولآ يکی از بزرگترين شيادی ها در ميهن ما همين بوده که کسان بسياری، مشروعيٌت و نام و اعتبار قلابی خود را نه از راه کوشش و سازندگی و خدمت به ميهن، بلکه يا از راه پريدن به اين و آن و تخريب چهره ی ديگران کسب کرده اند و يا از سنجاق کردن خود به شخصيت های صاحب نام.

آقاي سپهر از همان ابتدا مي كوشد تا اثبات كند خودش را به شخصيت هاي صاحب نام سنجاق نكرده و تلاش مي كند مطلب را بهتر تشريح كند كه شيرين بختانه بيشتر به زيان خودش تمام مي شود:

همين است که امروزه بد سابقه ترين و خاين ترين آدمها هم با نهادن يک عکس از مصدق و يا پادشاه فقيد در پشت سر خود، خيال می کنند که به چهره های ملی و ميهن پرست تبديل شده اند و مشتی مردم خام هم اين آدمهای بی لياقت و کلاش را شخصيت هايی ميهن پرست بحساب می آورند.

بهره جستن يك خط درميان اميرسپهر از نام مبارك رضاشاه كبير و آريامهر بزرگ عينن مصداق همين كاري است كه وي آن را مذمت مي كند. اين جناب نيز بهتر از هركسي مي داند دقيقن خود اوست كه با تكرار نام آن دو مرد بزرگ، دقيقن در زير تمثال ملوكانه آن دوحضرت نشسته است اما مشغول بيان اراجيف شخصي خود مي باشد و نمونه بارز يك شخص كلاش، بي لياقت، خائن و بدسابقه است كه تنها خام انديشان نادان تر از خودش در كمال ساده لوحي آقاي امير سپهر را ميهن پرست ديده و دوستدار آزادي به حساب مي آورند.

آقاي امير سپهر با صراحت هرچه تمام تر كينه و دشمني بي منطق و از سر حسادت شخصي خود را با شاهنشاه وقت ايران اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوي ابراز مي كند و از اينكه ايشان فرزند آن دو پادشاه فقيد هستند بغض بي حاصل خود را مي گشايد و پس از بيان جملاتي بسيار زننده و موهن چنين مي گويد:

نام و اعتبار شاهزاده رضا پهلوی هرگز متعلق به شخص خودش نيست که بتواند هر بلايی که خواست بر سر آن سرمايه بياورد. زيرا اين سرمايه، يک سرمايه معنوی و تاريخی و ملی است، نه سرمايه ای مادی

جناب امير سپهر انگار در فهم چنين مطلب آساني دچار اشتباه شده اند و اشتباه ايشان دقيقن از جنس غلط انديشي همتايان جمهوري خواه و كمونيست اوست با اين تفاوت كه سپهر خود را پشت نقاب خوش تركيب اما جعلي پادشاهي خواهي پنهان ساخته است. او نمي داند و همچنين نخواهد دانست كه نام و اعتبار شخص پادشاه برخلاف تصور وي اتفاقن متعلق به خود پادشاه است نه كسي ديگر. همانگونه كه يك هنرمند، دانشمند و يا سياستمدار استخوان دار سرمايه و اعتبار معنوي يي كه تاكنون كسب كرده است متعلق به شخص او مي باشد همين مطلب پيرامون پادشاهان نيز صحت و عينيت مي يابد و بايد بدانيم كه افراد تنها مالك سرمايه مادي خود نيستند بلكه بسيار بيش از آن مالك و صاحب سرمايه هاي معنوي خويش مي باشند.

آقاي سپهر آنچنان ابلهانه چنين مدعيات مضحكي را بر زبان مي آورد كه گويا فراموش كرده سرمايه و اعتباري كه نام بزرگ پهلوي به فرد فرد اين خاندان بزرگ بخشيده است قهرن متعلق به آنان مي باشد. حال آنكه سرمايه و اعتبار معنوي و خانواده گي آقاي سپهر نوعي نيز (اگر داشته باشد) متعلق به خود وي مي باشد و هيچكس بر اساس هيچ قانوني نمي تواند از كسي بخواهد و طلب كند بخشي از اعتبار خانوادگي اش را به وي ببخشايد و يا در كانال مورد نظر شخص يا اشخاص ثالث، مصروف و هزينه نمايد. چنين امري در ماهيت خود شدني نيست ما چنانچه به اندازه وسع خود صاحب دارايي هاي مادي خويش مي باشيم در عين حال و به همان ميزان صاحب دغدغه ها، دلشوره ها، خواسته ها، آرزوها، عشق ها، كينه ها، نفرت ها و اميدهاي خود نيز هستيم.

ما ممكن است بتوانيم بخشي از آن مادياتي را كه شخصن مالك آن هستيم به دلخواه خود به ديگري بذل كنيم اما چه بخواهيم و چه نخواهيم سرمايه هاي معنوي ما متعلق به شخص ماست. اين سرمايه ها مي توانند بسيار باارزش و يا بالعكس بي نهايت پست و بي ارزش باشند اما هرچه كه هستند دارايي شخص ما هستند و حتا اگر بخواهيم بازهم قابل عرضه به ديگران نخواهند بود.

ادامه دارد

___________

نگاشته شده در تاریخ هفدهم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

ماهيت پانزدهم خرداد چه بود؟ – از تحريف تا واقعيت

پانزدهم خرداد سال چهل و دو را اگر سررشته بروز شرارت هاي خميني ندانيم بي ترديد يكي از وقايعي بود كه به جسارت و وقاحت هرچه تمام تر اين پست فطرت ديوانه كمك بسيار نمود.

در شُرُف اين سالروز كه به واقع پُل تاسف آوري به سمت و سوي شكل گيري فاجعه يي به نام انقلاب 57 زد، بيش از آنچه مقصود نقد چنين واقعه يي باشد بهتر است ابتدا آنچه كه رخ داد به صورتي واقعي و روشن و كاملن عاري از ساختار تحريف شده يي كه امروز در منظر نگاه نوجوانان ايراني در داخل مرزها قرار دارد شرح داده شود و سپس به ريشه هاي آن نقبي بزنيم تا بهتر دريابيم چه عاملي در اصل موجب سير اين روند شوم گرديد تا نهايتن به نقطه يي ختم شود كه ايران را با تمام ارزش ها و دارايي هايش در خود ببلعد و به يك ويرانه كامل تبديل سازد.

پيش درآمد پانزدهم خرداد

صدور لوايح ششگانه انقلاب سپيد در ششم بهمن سال 41كه به يمن وجود مبارك اعلاحضرت فقيد شاهنشاه آريامهر تنظيم شده و به تصويب مجلس شوراي ملي رسيده بود با توجه به ارزش هاي مدرنيته مستتر در آن و به خصوص اعطاي حق راي به بانوان ايراني، سبب قهر و خشم بخشي از مريدان ارتجاع سياه و همچنين خميني شد. روح الله خميني آن روزها طلبه يي برخاسته از حجره هاي مخوف فيضيه قم بود كه به سياق ساير همانندان خود زندگي انگلي و عياش وارش را ادامه مي داد.

آن روزها جامعه ايران مي خواست و نيازمند بود تا از پيله نكبتي كه ملايان اسلامي و شيعه گران سلطه جوي عهد صفوي به آنان تحميل كرده بودند بيرون آمده و با دنياي روز آشنا شود. در حاليكه برخي از كشورهاي همجوار و عربي، هنوز از بخشيدن حق راي به زنان خودداري مي نمودند اين اقدام شجاعانه آريامهر، خاري بزرگ بود كه در چشم ملايان فاسد و عشرت پرست فرو مي رفت.

متعاقب با اعتراض ملايان سفله در روز دوم فروردين سال 42 تني از طلاب فيضيه به تحريك خميني در آنجا شورش و بلوا به راه انداختند. اين قايله اگرچه به سرعت توسط ماموران امنيتي خاتمه يافت اما فغان و وامصيبتاي خميني ماجراي شوم ديگري را رقم زد.

آنچه بديهي است نوع برخورد مامورين امنيتي برخلاف آنچه كه متعفنين حاكم در رژيم وقت كوشيدند تا در اذهان خام و بي خبر حقنه كنند نه تنها توام با خشونت نبود كه بسيار بيش از آنچه كه تصور مي رود نرم و مروت جويانه بوده است. قهرن و قطعن اگر همان زمان لگدپراني هاي ملايان ترسو با برخوردي قاطعانه روبه رو مي شد شايد جلوي تاخت و تاز بعدي آنان گرفته مي شد اما نرمش و ملاطفتي كه نشان از عدم آگاهي كافي ماموران امنيتي سلطنت آريامهر، از عمق فاجعه پيچيده يي كه در حال شكل گيري بود داشت تنها به صورت مقطعي از ادامه اين شورش و غوغا ممانعت نمود.

در پانزدهم خرداد سال 42 چه گذشت؟

سيزدهم خرداد سال 42 با عاشورا مصادف شد و اين بهترين بهانه بود تا سر و صداي بي حاصل و در گلو خفه شده دوم فروردين، با يك وقاحت ديگر جبران گردد و در نتيجه يكبار ديگر و به تحريك روح الله خميني در مدرسه فيضيه فتنه تازه يي به راه افتاد. سخنراني زننده و وقيحانه يي كه خميني براي هم كيشانش در فيضيه ايراد كرد موجب ايجاد جو ناآرامي گرديد و به واقع مراسم عاشورا بهانه يي بيش نبود تا يك مراسم مذهبي معمولي بدل به يك جنجال شود. بلوايي كه خميني در آن روز و در محوطه فيضيه سر داد تعزيه يي مضحك را مي ماند كه به يك سيرك كامل تبديل شده بود و در حقيقت با سوءاستفاده از احساسات كور مذهبي پاره يي افراد، وي افكار جنگ طلبانه و كثيف خود را به معرض نگاه عموم گذارده بود. در اوان عصر آن روز بار ديگر اين جنجال با مداخله نيروهاي امنيتي پايان پذيرفت.

دو روز بعد و در بامداد پانزدهم خردادماه سركرده متخاصمين و ارازل فيضيه، "روح الله خميني هندي زاده" توسط ماموران سازمان اطلاعات و امنيت كشور بازداشت شده و از قم به تهران منتقل گرديد.

عده يي از وابستگان روحانيت در شهر قم با شنيدن اين مطلب دست به شورشي خطرناك و غير مترقبه زدند و زماني كه مامورين امنيتي و شهرباني وارد عمل شدند، اوباش شورشي يكي از مامورين شهرباني را به شهادت رسانده و مغازه ها و اتوموبيل ها را به آتش كشيدند. اين سر و صدا پاسي از ظهر نگذشته آرام گرديد و اما آنچه كه ساليان بعد موجب دوباره بروز كردن خميني و آوار شدن اين بلاي عظما گرديد ورود خميني به جهان غرب بود. بر اساس بخشش شخصي پادشاه برگزيده ايران محمدرضاشاه، حكمي كه براي اين موجود ستيزه گر صادر شد فقط تبعيد بود. اين تبعيد اگرچه به ظاهر چاره ساز مي آمد اما سپستر راه وي را به اروپا هموار ساخته و مساعدت بيگانگان، سرانجام خميني را با يك "هيچ" بزرگ به ايران بازگردانيد و بر مسند رهبري يك نظام غاصب نشاند.

ماجراي خرداد شوم 42 فقط همين نبود بلكه ريشه هاي ژرفي در نهاد و بنيان جامعه داشت. اين درخت منحوس از آن ريشه ها آب گرفت و سر بلند كرد تا ايراني را كه مي توانست امروز حرفي براي گفتن داشته باشد به منتهاي درجه ذلت رسانيده و مردمان آن را در اوج درماندگي و شيوه بدوي قرار دهد.

به ياد داشته باشيم كه در پانزدهم خرداد و به هواخواهي خميني تنها خيل اندكي به خيابان ها ريختند. مردم ايران وي را پيشاپيش به درستي نمي شناختند و قطعن نمي توانست به خاطر يكي از روحانيون گمنام فيضيه آنهم كسي كه هرگز به درجه اجتهاد نرسيده بود جنجالي جدي به راه افتد. اما در نظر هم بگيريم كه درون جامعه همواره باورهايي خرافي وجود داشت. باورهايي پوسيده كه سرمنشا از جهالت و ناداني مردم داشتند. همين باورهاي پوسيده كمك مي كرد تا احساسات برخي نسبت به سخنان دغل كارانه ملايان غليان يابد.

بيم و وحشت خميني و كساني مانند او عينن از مدرنيزه شدن جامعه و متعاقبن سير نزولي خرافه پرستي بود كه در سايه چنين ارتقايي خميني و امثال وي نمي توانستند به نام آيت و حجت و روح(!) خدا بر ذهن آنان مستولي گردند و يا به عنوان سِيد و نواده پيغمبر، شخصيت هرزه شان را قابل احترام جلوه دهند. هنگامي كه ملتي رشد مي كند تاريخ خود را خواهد شناخت و با دنياي نوين نيز آشنايي خواهد يافت. چنين ملتي بالطبع سمبل هاي جاهل فريب و مقدس گرايانه را به دور خواهد افكند. خميني نيازمند بود تا سايرين بپذيرند كه دين با خدا مساوي است و پيامبر با دين و فرزندان پيامبر كه خود را به نام "سيد" معرفي مي كنند با پيامبر برابرند و در نتيجه اين علايم مساوي، اين مرد مكار بتواند خود را بخشي از خدا و نماينده وي مطرح كند و پشت اين ديوار ناداني و خرافات، روياي خلافت خود را سرانجام متحقق سازد.

ريشه پانزدهم خرداد و عواقب آن فقط سخنان جنون آميز خميني و مراسم فريبكارانه عاشوراي سيزدهم آن ماه نبود. ريشه مصيبت در جاي ديگري به مانند يك تومور سرطاني مهارنشده آماده حمله بود تا تمام سلول هاي جامعه ايران را نابود سازد. مصيبت اصلي، جهل و باورهاي تاريكي بودند كه وجودشان تضمين وقوع يك فاجعه بود. سلطنت پرشكوه پهلوي بر ملتي حاكم شد كه در تارعنكبوت هاي ناداني دست و پا مي زدند و چنين حاكميتي به مانند اريكه پرجلال و جبروتي بود كه بر يك بستر از گل و لاي و لجن نمي توانست و نمي شد به مدتي طولاني سرپا بماند. اين درخت پر بار و بر اگرچه كوشيد كه ميوه دهد و چتر خرم خود را بر سر اين ملت بيافكند اما فارغ از آن بود كه در شوره زار حماقت و جهالت نمي توان ميوه داد چراكه شوره زار، شوره زار است و همانگونه كه در لياقت اوست باقي خواهد ماند.

مهمي كه امروز بايد بيش از هرچيز بر آن تمركز نمود پالايش و زدودن خرافه هاي مذهبي از بطن اجتماع است چرا كه اگر بخواهيم بار ديگر و نهال پرثمر ديگري را در اين قحط بازار نكبت گرفته بكاريم كليت جامعه بايد به درجه يي از لياقت و شايستگي رسيده باشند. از تاريخ بايد عبرت گرفت و شايد بهترين درسي كه تاريخ به ما مي آموزد پند گرفتن از تلخي ها باشد.

زماني خواهيم توانست بر رژيم اسلامي وقت چيره شويم كه ابتدا بيماري اسلاميزم و آيت اللهيزم را به كلي درمان و ريشه كن نموده باشيم. راهي كه از تجربه مي گذرد اگرچه راه تلخي است اما سرمايه ارزشمندي را به ما مي بخشد كه بايد از آن بهره ببريم.

_____________

نگاشته شده در تاریخ چهاردهم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي

۱۳۸۸ خرداد ۷, پنجشنبه

دست نوشته يي عاشقانه تقديم به خاك پاي رضا شاه دوم

با دستاني تهي تر از ديروز و چشماني مشتاق تر از هميشه٬ به آغوش نگاه روشن تان شتافته ام. با حسرتي كه همواره با لحظه هايم عجين شده و بغضي كه ديرسالي ست هواي گشوده شدن دارد. سالياني ست با دلهره يي مداوم، فراتر از افق را مي نگرم و با سرخي چشمانم اين شفق خون گرفته ي غمگين را به انتظار حيرت انگيز طلوعي ديگر بدرقه مي كنم.

من به شوق خنديدني دوباره در گستره خورشيد وجودتان، قرن هاست كه پاي اين شب بي روزنه گريسته ام و در حسرت نوشيدن ساغري لبريز از سُكر نگاه شما ديري ست اين شوكران هاي پياپي را بي محابا مي نوشم و در بيم و اميد فرداهاي مبهم ام، ثانيه ثانيه مي ميرم كه دوباره از فراسوي تاريخي ديگر زاده شوم.

آنقدر بزرگ ايد كه حقارت اين بي سر و پاي در به در مانده را ببخشاييد. آن اندازه بي نهايت ايد كه در تصور اين ذهن هاي كوتاه نمي گنجيد. شما كجا ايستاده ايد كه دست خدا هم به دامان تان نمي رسد؟ وسعت حضورتان تا كجاست كه هرچه نگاه مي كنيم جز درخشش اهورايي شكوه چشمان تان هيچ نمي بينيم؟ كجاييد كه جز به فرمان شما كسي به "هست" بودن خود باور ندارد؟ كه جز به يمن دستان تان شرافت كائنات رقم نمي خورد؟ شما كيستيد كه خاك پاي تان سجده گاه آفرينش است و اذن مژگان تان ساده ترين رخصت برآمدن آفتاب...؟

مغرورانه بر تارك حقيقت ايستاده ايد. از قله هاي پرابهت شب فاتحانه باز مي گرديد تا كه ما دلخسته هاي شب زده را به بزم بي آلايش سپيده يي جاودانه ميهمان كنيد و كرامت لبخندتان، از اين شهر يخ بسته تا ابديت بهار و شكوفه پُل بزند.

در اين قحط سال فرياد به خموش ترين ناله ها بسنده كرده ام كه شايد از آنسوي آبي بي كرانه ات اين ابر حرمان زده تشنه باريدن را نگاهي از سر منت بياندازي. كنار اين كوير مغموم در انتظار اشارت ابروان تان مانده ام كه به وسعت هرچه درياست گريه كنم. كجاييد كه اين آواره بي ماوا در حسرت رويت رخسار تان بي گلايه پرپر شد و شما هنوز آفتاب جمال تان را از اين زنداني ديوارهاي شب دريغ مي داريد.

كاش در لحظه يي كه به پابوسي لايتناهي وجودتان شتافته ام، تا هميشه تكرارم كنيد.

پادشاها!

بهترين از تو هرگز جهان به خويش نديده است. آنسوتر از شما هيچ نيست. نه جهاني، نه بهاري، نه مژده يي و نه آفتابي.

به اين باغ ويرانه لختي از طراوت وجودتان را كرامت كنيد تا دوباره بروييم. حتا گوشه يي از نگاه نافذتان تاريخ اين شهر تاريك طلسم شده را ورق خواهد زد...

___________

نگاشته شده در تاریخ يازدهم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي

۱۳۸۸ خرداد ۳, یکشنبه

چند گام تا عبور از رژيم اسلامي؟ (نوشتار شماره چهارم و پاياني)


"در سه شماره گذشته اين مطلب، ضمن نام بردن نقاط ضعفي كه اپوزيسيون تا كنون با آن درگير بوده اند بر راهكارهايي كه به نظر حياتي و فوري مي رسند مروري شد و اكنون بخش پاياني اين نوشتار برابر ديده دوستان عزيز قرار دارد"

واقعيت امروز مرداب متعفني به نام جمهوري اسلامي است كه تا آخرين ساعت استقرارش به مانند يك ديوار بدهيبت و سخت و سياه رو به روي آزادي انديشه، شرافت، هويت ايراني، فرهنگ، پيشرفت هاي اقتصادي، علمي، سياسي، اجتماعي، هنري، فرهنگي و.... ايستاده و هر اقدام بشردوستانه و بهينه يي در برخورد با اين ديوار سياه و دوداندود به خاموشي و مرگ خواهد گراييد. تا زماني كه اين سيستم بر سر قدرت باشد هر كوششي براي ايجاد فضايي مناسب در داخل ايران بيهوده خواهد ماند. تا آن زمان كه اين نظام حذف نگردد هرنوع چانه زني جز وقت تلف كردن و زمان باختن چيز ديگري نيست. پس واقعيت و اولويت و هرچه كه نامش باشد اكنون حذف و سرنگون سازي اين سيستم است نه چيز ديگر.

اگر بنا باشد اين خودپرستي و خود بيني اهريمني ميان ما و سرنوشت و كيان ايران ما فاصله بياندازد بر اساس كدامين اصل مي توانيم خود را بخشي از اين جنبش نجات بخش بخوانيم؟ هنگامي كه براي عبور از يك مصيبت بزرگ ما آن اندازه دليري و شهامت نداشته باشيم كه از خودمان عبور كنيم بر حسب كدام دليل و برهان خواهيم توانست خود را وطن پرست و عاشق ايران بناميم؟ چه گونه و چرا ما فقط از واژه ايران و از درد و رنج هم ميهنان خرج مي كنيم و مايه مي گذاريم اما در برحه يي كه دقيقن وظيفه حكم كرده تا واقعيتي را بپذيريم كه با "من" سازگار نيست حاضريم در همين مرداب بمانيم و دست و پا بزنيم و يا شاهد غرق شدن ديگران و همين هم وطنان بيچاره يي - كه مدام از آنان دم مي زنيم- باشيم اما مُصرانه از غرور و خود دوستي بي معناي مان قدمي فروگذار نكنيم.

علاقه به خود و خود دوستي تا جاي كه به مرز خود شيفتگي مايل نشود می تواند طبيعي باشد و هركسي فارغ از آنكه كيست و چه اندازه محوريت دارد، در درون و فطرت خود به خويش علاقه مند مي باشد ضمن اينكه صحبت بر سر اين نيست كه ايده هاي مان را به فراموشي بسپاريم. بحث بر سر اين نيست كه اگر به واقع راهكاري را شاخص مي دانيم كه تصور مي داريم سود دراز مدت آن به حساب ايران و ايراني ريخته خواهد شد( و البته نه به عريض و طويل شدن مسند رويايي قدرت آينده مان) نيازي نيست تا اين راهكار و آن ايده و مانيفست را قلم بگيريم اما ... صحبت، صحبت امروز ايران است. موضوع امروز، اولويت امروز و هدف امروز ما آنقدر مهم، حساس و كتمان ناپذير است كه مجبوريم حتا به قيمت پياده شدن از اسب آرزوها(دست يافتني ها و دست نايافتني ها) امروز را مثمر ثمر باشيم و اجازه دهيم فردا راه خود را طي كند. اتحاد رمز پيروزي و رفتن به زير يك چتر مشترك و پذيرش يك ثقل رهبري، لازمه اتحاد است. اگر اتحاد را به همدلي و همراهي در چند جمله مشترك خلاصه كنيم معناي اين واژه را متزلزل ساخته ايم. اتحاد و پذيرش رهبري يك شخص واحد، دو روي يك سكه اند. اين دو لازم و ملزوم يكديگر هستند و نه قابل تفكيك و نه قابل انكارند.

واپسين موردي كه به عنوان علل ضعف و عدم پيشرفت قابل توجه اپوزيسيون از آن ياد شد بي توجهي به نقاط ضعف دشمن و به واقع پاشنه آشيل اين سيستم است. رژيمي كه بر اساس قوانين نهادينه اش قتل، كشتار، ترور فيزيكي، ترور شخصيت، ارعاب و فريب افكار عمومي را مهم ترين رويه خود مي داند – و گهگاه نيز به طور ضمني بدين مطلب صحه گذاشته و در سند افتخاراتش قرار داده است – در كنار تمام بي شرمي و گستاخي خود نقاط ضعفي دارد كه همان نقطه ها نيز جزوي از بنيان و شالوده اش بوده و در بطن اين سيستم نهادينه شده اند. رژيمي كه خود را حامي مستضعفين مي داند بي شك اعتراض قشر كارگران برايش سنگين تر و گران تر از اعتراض دگرانديشان مي باشد. حكومتي كه اصلي ترين و كليدي ترين رمز حيات خود را "خون شهيدان" مي داند، خود علنن و به صراحت يكي از عمده ترين نقاط ضعف خود را نام مي برد كه همين مطلب جاي مانورهايي بسيار دارد. اينكه به واقع شهيد يعني چه؟ اصالت واژگاني اين كلمه چه اندازه است؟ آيا تمام آنهايي كه اين حاكميتِ از ريشه فاسد، شهيدشان مي خواند لايق اين عبارت هستند يا خير؟ آيا آن درصد ناچيز از شهيدان مورد نظر رژيم اسلامي كه جانباخته گان سربلند ميهن هستند اگر امروز در ميان ملت بودند چه مقدار بر كرده ها و ناكرده هاي اين رژيم مهر تاييد مي زدند؟ آيا آرمان ايشان چه بود؟ آيا سزاوار مرگ بودند يا خير؟ وووو ....

ابتدا بايد شناختي كلي از نقاط ضعف دشمن صورت گرفته و سپس پاشنه آشيل هدف قرار داده شود. قطعن چنين نظامي كه پايه اش دين بوده و دين نيز به خاطر اثبات ناپذير بودن طبيعي اش، هرگز سرسازگاري با صداي مخالفين ندارد نخواهد توانست سپري براي حفظ اين نقاط ضعف در برابر تاخت و تاز مخالفين اش ايجاد نمايد. ايراني امروز به مراتب بيدار تر از گذشته است اما حاكميت مطلقه فقيه همچنان به تار و پود خشكيده افكار آركاييك خود آويزان مانده است كه اين خود يك فرصت بزرگ مي باشد. حمله به سفاهت مطلق اسلاميزم از پشت سنگر دانايي و آگاهي صورت خواهد پذيرفت. سنگري كه غير قابل انهدام است چراكه هر پاتكي بر حجم آگاهي و هوشياري هم ميهنان خواهد افزود و به شكل دروني اين سنگر را محكم تر خواهد ساخت.

طي كردن مراحل ياد شده لازمه دست يابي به پيروزي است. ما بايد برقراري ارتباط ميان درون و برون مرز، اتحاد، پذيرش رهبريت واحد و نشانه گيري نقاط ضعف اصلي رژيم اسلامي را سرلوحه قرار دهيم. چند گام بيشتر تا عبور از رژيم ديكتاتور وقت باقي نمانده است. زمان را غنيمت بدانيم و بياييم تا آموزگار و قضاوت كننده تاريخ باشيم جاي آنكه اجازه دهيم فردا و نسل هاي آينده بر ما قضاوت كنند و روزگار شومي كه بر ما گذشت را عبرت نسل هاي پسين تر خود سازند.

______________

نگاشته شده در تاریخ هفتم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

در نظر بازي ما بي خبران حيرانند – مسدود سازي پاسارگاد و معرفي آدرس جديد

زماني كه تير ماه دو سال پيش وبلاگ پاسارگاد گشوده شد، تمام هميت و تلاش ام – از ديروز تا امروز و تا هميشه – برداشتن قدمي ناچيز براي كمك به رهايي ميهن محبوب مان ايران بود. گرچه انتظاري صدها برابر بيش از آنچه كه هست از خويش دارم و شرمسار ناتواني خود در پيشگاه آرمان بزرگ "ايران پادشاهي" مي باشم اما ف ي ل ت ر شدن دوباره اين تارنگار، حس غروري وصف ناشدني به اين حقير بخشيد كه باور نمايم ديوارهاي قصر كاغذين ولايت فقيه چه اندازه سست بنياد است كه قلم بي پيرايه يكي از هزاران هزار فدايي ميهن و قطره يي از اقيانوس پر خروش سرسپردگان پادشاه ايران مي تواند، روياي شيرين مزدوران بدكاره ولايت فقيه و دين پرستان به قحطي رسيده ي برخاسته از بدويت را مشوش سازد.

همانگونه كه ياران عزيز آگاه هستند وبلاگ پاسارگاد بار ديگر در داخل ايران توسط عناصر رژيم اسلامي مسدود و غير قابل دسترسي شد. به همين دليل از امروز اين وبلاگ به آدرس جديدي كه از مدت ها پيش معرفي شده بود انتقال مي يابد و فعاليت خود را تا سرنگوني رژيم منحوس اسلامي هرچه جدي تر و رساتر ادامه خواهد داد.

چون هميشه جان نثار وفاداري، ارادت و چاكري خويش را به پيشگاه خورشيد تابنده ايران، يگانه جانشين برحق آريامهر فقيد و بزرگ وارث شكوه ايزدي، ذات اقدس همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی اظهار مي دارم و به اذن آن حضرت - كه تاريخ گوش به فرمان امر ملوكانه ايشان است - همچنان و تا روز پيروزي حقيقت بر تيرگي جهالت اسلام خواهان نامشروع، خواهم نوشت و اندكي از وظيفه خود فروگذار نخواهم كرد.

مسدود نمودن وبلاگ پاسارگاد٬ براي نگارنده افتخاري بس بزرگ است چرا كه به روشني نشان مي دهد در بيان هدف و آرمان خود پيروزمندانه گام برداشته ام.

زين پس پاسارگاد در این آدرس به روز رساني خواهد شد و اين كمترين نيز به روال گذشته در خدمت ياران عزيز خواهم بود.

و اما جان كلام:

شهريارا، بزرگا، پادشاها !

اي آنكه جهان از رخسار دلرباي تان فروغ مي گيرد و ثانيه هاي ما به فرمان شما مي گذرند، ما را چه شايسته تر از آنكه به شوق برآمدن خورشيد وجودتان در ملك اهورايي ايران٬ قلم بفرساييم.

به راستي جز مژده بازگشت حضرت تان به وطن، ما را كدامين بشارت به شوق فردايي ديگر منتظر نگاه خواهد داشت؟

اعلاحضرتا...

سزاوار اگر مي دانيد جان ناقابلم را به محضرتان پيشكش مي دارم و اگر امر مي فرماييد تا واپسين نفسم خدمتگذار پيشگاه جلالت تان خواهم بود.

ايران سراسر به انتظار وجود نازنين شماست. بازآييد كه اين شب تاريك، به پرتوي از ذات كبريايي تان روشن و لبريز از نور گردد.

__________

نگاشته شده در تاریخ چهارم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي