۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه

پيام شكوه شاهانه رضاشاه دوم خطاب به خامنه يي

قيام پرشور موج خروشان سبزپوشان كه در اوان پايان اعلام نتايج انتخابات كذايي آغاز شده و در اعتراض به "فريب انتخاباتي" و ترفند نيرنگ آلوده رژيم دروغگوي اسلامي براي سهيم ساختن اقشار جامعه در يك "انتصابات سراسر ساختگي" شكل گرفت، اين روزها حاكميت ولي فقيه را به شدت دچار سردرگمي ساخته و به واقع از پي گيري برنامه هاي هميشگي بازداشته است.

اين تنها اعتراضي ساده به آرا آن انتخابات كذايي نيست كه بي شك تفاوتي ميان هيچيك از چهار نامزد دستچين شده شوراي نگهبان به چشم نمي آيد بلكه اين قيام و اين نهضت كه با موجي از حمايت موسوي دفتر آن گشوده شد و در ادامه وارد مسير آزاديخواهي و مطالبه حقوق از دست رفته هم ميهنان گرديد، فراتر از هر سخني صداي در گلو خفته آن بيداراني است كه به ظلم آشكار عمامه داران هتاك و جائر معترض بوده و از اعمال كثيف اينان در طي سه دهه گذشته خشمگين مي باشند.

ددمنشان مزدور و مزدبگيران هار و دريده صفتي كه قلاده در گردن و به خدمت تام و تمام خامنه يي از هيچ جرم و جنايتي فروگذار نمي كنند، در طي ده روز گذشته شمار بسياري از هم ميهنان عزيز ما را به خاك و خون كشيدند.

ايدئولوژي بي ارزش و بي منطقي كه پاسخ قلم را با گلوله و پاسخ فرياد را با قتل عام مي دهد هرگز تاب و تحمل چنين اعتراضاتي را ندارد و رژيم اين ملايان بي خاصيت كه بر مبناي آن ايدئولوژي پوسيده و زنگار بسته بر سر قدرت آمده و جاپاي حاكميت تمام عيار خود را محكم ساخته است، طاقت لرزش و فرو ريختن پايه هاي حكومت اهريمني اش را ندارد كه براي همه اربابان قدرت هاي مطلقه، باور و پذيرش به يغما رفتن "مسند حكومت" دشوار مي باشد. خصوصن براي ناحق به منصب نشستگان حرامزاده يي چون ملايان دژخيم و اسلام پناهان ايران ستيز و سركوبگري مانند پيروان سفله و سينه چاك آنان، خيال از كف دادن قدرت و شوكت نيز به راستي كابوسي بس بزرگ است به همين خاطر تمام نيروها و سرمايه هاي اندوخته شده را تا بن دندان مسلح به صحنه فرستاده اند تا بي محابا مردم را زير ضرب و شتم گرفته و خيابان هاي تهران و سرتاسر ايران را به خون آنان نقش بزنند.

جمعه يي كه گذشت - همانگونه كه در رسانه ها نيز بازتاب داشت - علي خامنه يي ولايت متعفن فقيه در طي سخنراني نكبت باري كه ارايه كرد آشكارا مردم را تهديد نمود و نه تنها اثبات كرد كه موج خشم و اعتراض اين ملت داغديده را نمي بيند و صداي زخم خورده آنها را نمي شنود كه حتا در برابر اين خيل عظيم كه فرياد شان مرزها را درنورديده است تمايل نمي دارد سرمويي از اسب ديكتاتوري و آدمكشي خود پياده شود و بپذيرد كه هم ميهنان ما ديگر علي خامنه يي و اعيان و انصارش را به رسميت نمي شناسند و دوست ندارند سايه منفور اين افراد را بر سر موطن شان تحمل نمايند.

سخنراني خامنه يي به واقع "تاسف بار" و حاكي از نهايت استبداد توام با حماقت او بود. مطالبي كه وي در قالب عباراتي تهديدآميز و تهوع آور ابراز نمود تنها گواه بر سرشت پليد يك مستبد تاريك دل مي باشد كه در چندقدمي فروپاشيده شدنش نيز حاضر نيست سرخم كند و در پيشگاه اين ملت مظلوم طلب پوزش نمايد. گفته هاي خامنه يي در نماز جمعه تهران، دلالت بر كمال نفهمي و تهي مغزي او داشت و مويد اينكه اين ولي فقيه حتا تاريخ معاصر را نيز نمي شناسد و از سرنوشت جباران دون صفتي چون پل پت ها و صدام ها درسي نياموخته است.

ساعاتي پس از اين سخنان ارعاب آميز و مملو از خشونت و غيض، خورشيد فروزان ايران، آن يگانه اميد و به تپش درآورنده قلب ها، همان بهار خرمي كه شميمي از حضور حضرتش هواي وطن را معطر مي سازد، ذات اقدس همايوني رضاشاه دوم بيانيه يي كوبنده و استوار خطاب به علي خامنه يي منتشر فرمودند. اين متن پراقتدار پاسخي مناسب و بسيار درخور تحسين به ياوه هاي اين فقيه دين فروش بود كه سطر سطر آن پشت كوه را به لرزه مي افكند.

اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوي در سطرهاي پاياني اين متن خروشان، ملت دربند را به ادامه اين قيام تشويق فرموده و تاكيد كردند كه مردم همچنان به شيوه يي مسالمت آميز بر درخواست هاي به حق خود پاي فشارند و تا به دست آوردن آزادي كامل از پاي ننشينند.

معظم له همچنين از اعضاي قواي قهريه رژيم(بسيج، سپاه، نيروي انتظامي و...)قاطعانه خواستند كه بر روي خواهران، مادران، پدران، فرزندان و هم وطنان خود رگبار گلوله نگشايند و تاكيد فرمودند كه سرباز ايرانزمين، تحت هيچ شرايط و به هيچ بهانه يي نبايد خون يك ايراني را بريزد.

متن كامل پيام ملوكانه اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوی را در زير بخوانيد:

جمعه 29 خرداد 1388

آقای خامنه ای، سخنرانی تاسف بار امروز شما در نماز جمعه، نشان داد که شما از تاریخ نیاموخته و ظاهرا، آمادۀ پذیرایی رای آزاد مردم ایران نیستید. شما به جای گوش فرا دادن به درخواست های مردم ستم دیدۀ ایران، آن ها را تهدید کردید، و به جای پذیرفتن تخلف برنامه ریزی شده، بر آن مُهر تایید نهادید.

آقای خامنه ای، جنبش آزادی خواهانۀ مردم ایران، جنبشی ست کاملا مسالمت آمیز و قانون مدار، جنبشی دمکراتیک و مبتنی بر انسان دوستی ژرف، جنبشی که امروز تحسین و پشتیبانی معنوی بیشترین شمار از مردم جهان را برانگیخته است. امروز، همۀ آزادگان جهان به ایرانیان افتخار می کنند.

در این میان، هر چه پُلیسی تر کردن فضای جامعه و راه را برای نیروهای سرکوبگر باز گذاشتن، عملی ست که فقط به بیشتر ریخته شدن خون مردم بی گنـاه و ستم دیدۀ ایـــران می انجامد. آقای خامنه ای، شما، شخصا، مسئول هر قطره خونی هستید که از پیکر مردم دلیر ایران بر «بوم میهن ایرانزمین» ریخته می شود. از تاریخ درس بگیرید، و جلوی وخیم تر شدن امور را، تا دیر نشده است، بگیرید؛ چرا که تاریخ نشان داده است که هیچ نیرویی، هر چقدر نیز مهیب، توان ایستادگی در برابر ملتی را، که «تصمیمی قطعی» به آزاد کردن خود گرفته باشد، ندارد.

من، در همان حال که از مردم ایرانزمین می خواهم که همچنان به شیوه ای مسالمت آمیز بر درخواست های به حق خود پای فشارند و تا به دست آوردن آزادی کامل از پای ننشینند، از تمامی نیروهای انتظامی، بسیج، پاسداران و ارتشیان نیز مصرانه انتظار دارم که از هر گونه برخورد خشونت آمیز با مادران و پدران، با خواهران و برادران، با فرزندان و جگرگوشگان خود پرهیز کنند. سربازان ایرانزمین، ایرانی، تحت هیچ شرایطی، و به هیچ بهانه ای، نباید خون ایرانی را بریزند.

خداوند نگهدار ایران و مردم دلیر ایرانزمین باشد

رضا پهلوی

پیوند به تارنمای اهورایی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

_____________

نگاشته شده در تاریخ يكم تير دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي

۱۳۸۸ خرداد ۲۴, یکشنبه

من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم - پاسخ به ياوه هاي امير سپهر(بخش دوم)

" امير سپهر كه خود را به عنوان هوادار نظام پادشاهي معرفي كرده است چندي پيش دست به قلم شد تا يك هجونامه را زير نام مانيفست خود نگارش كند. محتواي مقاله وي مملو از اهانت و جسارت بود كه همين امر سبب گرديد تا بنده نتوانم از كليت مطلب چشم بپوشم و صلاح ديدم پاسخي را مطابق با شان و شئون نوشتار وي ارايه دهم كه ضمن تنوير اذهان عمومي، آقاي سپهر نيز دريابد كه مجوز ندارد دهان ياوه سراي خودش را بيش از اندازه باز نمايد. هفدهم همين ماه، بخش يكم اين جوابيه انتشار يافت و اكنون بخش دوم آن رو به روي ديده ياران عزيز مي باشد"

شعور پايين و خفت انديشه هاي آقاي سپهر دقيقن جايي مشخص مي شود كه طلبكارانه مدعي مي گردد سرمايه و اعتبار معنوي اعلاحضرت و همينطور سمت و جايگاهي كه در آن قرار دارند متعلق به شخص ايشان نيست و سپس امير سپهر در كمال بي شرمي اين سرمايه بزرگ و بي مانند را با يك ميراث بادآورده مادي قياس مي كند و نتيجه مي گيرد كه:

او اگر فرزند اوناسيس و راکفلر و بيل گيت و هر ميلياردر و يا تريليارد ديگری بود و تنها پول و ثروت از پدر خود به ارث می برد، حق داشت که با آن ثروت، هر کاری که دلش خواست انجام دهد. يعنی اگر او تمامی اين ثروت مادی خود را هم که يکشبه در يک کازينو برباد می داد، باز هم کسی حق نداشت که به وی اعتراض کند

آنچه كه موقعيت و شرايط پادشاه محبوب ايران رضاشاه دوم را از ساير شاهنشاهان كاملن مستثنا و متفاوت مي سازد، وقوع بحران ننگين و شومي به نام انقلاب 57 در اوان جواني ايشان بود كه به علت سفر ناگهاني پدر تاجدارشان و رخداد حوادثي تلخ و پياپي، پس از وفات پادشاه فقيد از جانب ايشان ميراث مادي ناچيز و كم بهايي به فرزندشان رضاشاه دوم انتقال يافت(بدين علت كه حتا سرمايه شخصي آريامهر بزرگ نيز در داخل ايران باقي مانده و همانگونه كه مي دانيم به سرعت توسط سران رژيم نامشروع ملايان غصب شد)اما ماوراي اين ميراث مادي معمولي و ناچيز، سرمايه بسيار بسيار بزرگي به نام فره ايزدي به ايشان تعلق گرفت كه اكنون موقعيتي صد در صد خاص و غيرقابل قياس به معظم له بخشيده است. اين سرمايه شخص ايشان مي باشد و برابر با دارايي هاي مادي آن حضرت به خود ايشان تعلق دارد و كسي نمي تواند معترض چنين واقعيتي باشد.

مگر می شود که يک ايرانی شرافتمند که بسيار هم ادعای ميهن پرستی دارد، اينهمه فقر و سيه روزی مردم، اينهمه شکنجه، اينهمه اعدام، اينهمه ظلم و بيداد، اينهمه بی آبرويی در جهان، اينهمه توهين و تحقير، اينهمه جوان پامنقلی و حتا اينهمه ناموس فروشی دختران تن پاره ی ما در مينی کشور های عربی و حتا حراج جگرگوشه های ما در پاکستان نکبتی را هم ببيند و باز هم هيچ اقدام راستينی برای نجات اين ملت فنا گشته نکند!

ما واقعن در حيرتيم كه آيا توقع اميرسپهر چيست؟ آيا او در جستجوي چه مي باشد و به انتظار كدام اقدام راستين نشسته است؟ ايكاش آقاي سپهر كه با چنين بيان تند و حاكي از غيض، غضب و كينه يي مقاله خود را نگاشته و عينن همان مزعبلات منتشره سال گذشته خود را در ساختاري زننده تر ثبت و ارايه كرده است كمي نيز به تفسير و مشروح نظريه و مانيفست خود مي پرداخت تا دست كم ما دريابيم منظور ايشان از "اقدام راستين" چه مي باشد؟

بلي كسي منكر چنين واقعيات تلخي نيست. فقر و فلاكت، شكنجه و اعدام، هتك حيثيت بين المللي ايران در سراسر جهان، فروش نواميس ايراني به كشورهاي حقير عربي وووو مسايلي نيستند كه از چشم هيچ بلندنظري خصوصن پادشاه ايران - كه پدر ملت محسوب مي گردند- پنهان مانده باشند اما ذهن امير سپهر در جاي ديگري سير مي كند و خواسته و توقع وي به عنوان يك ايراني كاملن معمولي از محضر ملوكانه اعلاحضرت، سخني ديگر است كه بايسته است توقع بيجا و آكنده از ابهام آقاي سپهر كمي بازتر و گشوده تر شود تا عيان گردد چه اندازه بي منطق و كودكانه مي باشد:

ورنه وظيفه ی وجدانی به او حکم می کرد که پس از ديدن اينهمه ظلم و بيداد و توهين و تحقير نسبت به هم ميهنانش و دريافت اينهمه "التماس نامه" از سوی مردمش، دستکم اين حداقل اخلاق را داشته باشد که به هواداران خود بگويد که ای مردم، لطفآ از من «تهور» و «دل به دريا زدن» و «مسئوليت پذيری» که از نخستين ويژگی های يک رهبر است، مخواهيد. چون من فاقد اين ويژگی ها بوده و به همين سبب هم، نمی توانم سکان هدايت اين کشتی طوفان زده را به دست گيرم. پس، بيخودی هم در انتظار اقداماتی شجاعانه از سوی من نمانيد.

آقاي امير سپهر بازهم جملات وقيحانه خود را به گونه يي ديگر و در چند پاراگراف بعد تكرار مي كند و اينبار از عبارت "وظيفه وجداني" استفاده مي كند. وي خاطرنشان مي سازد كه تهور، مسووليت پذيري و دل به دريا زدن از ويژگي هاي نخستين رهبري است و باز هم از اصطلاح " اقدامات شجاعانه" كمك مي گيرد تا بهتر منظور خود را برساند.

در اينجا بدين علت كه آقاي سپهر مقصود خود را به روشني بيان نكرده است ناگزير چند فرضيه مطرح مي شوند كه لازم مي باشد با دقت بر يك يك آنها تاكيد شود. اين مباحث مي توانند در ابهام زدايي بسيار كارساز باشند:

فرض يكم: مي توان از سخنان سپهر چنين برداشت كرد كه وي "اقدامات شجاعانه" يي را كه با گستاخي تمام از وجود مبارك شاه ايران طلب مي كند در سخناني گزنده و مملو از خشم و به قول خود وي محكم و يا شجاعانه مي بيند و احتمالن انتظار دارد ايشان ادبيات خود را طوري تغيير دهند كه خواست امثال او برآورده شود.

فرض دوم: به نظر مي رسد اين فرض با توجه به تمام گفته هاي وي بيشتر به واقع نزديك باشد. آقاي سپهر قاعدتن دوست دارد شاهنشاه ايران در اقدامي ناگهاني و به تعبير وي تهورآميز اعلام فرمايند كه به ايران خواهند آمد و در زماني مشخص و ساعتي تعيين شده از هم ميهنان دعوت فرمايند كه به استقبال معظم له بروند و مقارن با ازدحام مافوق تصوري كه در خيابان ها و نزديك فرودگاه پيش خواهد آمد رژيم اسلامي اعلام شكست نمايد و بي آنكه بر اساس طينت پليد و آدمكش خود بخواهد خيل عظيم مشتاقان ديدار اعلاحضرت را چون برگ هاي خزاني بر زمين ريزد، منفعلانه سعي كند با مردم گفتگو كند و سخن آنان را بشنود و يا اينكه نيروهاي مسلح و قداره كش خود را خلع سلاح نموده و مسير را براي عبور شاهنشاه به تهران بازنمايد!

امير سپهر در سطور بعدي خود بيانيه، پيام و سخنراني را اصولن افعال بي حاصلي تعبير مي كند. به رغم آنكه ظاهرن خود وي به عنوان يك مدعي پر سر و صدا و توخالي مبارزه در تمام سال هايي كه گذشت نه تنها هيچ هزينه مادي يي از جيب پرداخت نكرده بلكه تنها دهان گشاده به ياوه اش را سلاح مقتدرانه خود دانسته و تصور مي دارد به صرف بيان چند مدل فحاشي فلان و بهمان و غيره، رسالت خود را به جاي آورده و صدالبته آقاي سپهر جرات بيش از اين را نيز ندارد. با توجه به اين امر او قطعن نمي تواند توقع داشته باشد كه اعلاحضرت رضاشاه دوم فقط گويش و نوع سخن گفتن خويش را تغيير دهند و يا به زعم آقاي سپهر محكم تر صحبت كنند. خود سپهر نيز مي داند بيان و نوع گفته هاي ايشان بسيار محكم، شيوا، قاطعانه، در زمان لازم خشم آگين و در عين حال مسيح وار است و از آنجايي كه سپهر صحبت از تهور و دل به دريا زدن مي نمايد در نتيجه نمي توان اين تهور مورد نظر وي را به گونه يي خاص از بيان جملات و واژه ها نسبت داد پس مي توان گفت فرض يكم اشتباه و خارج از رده مي باشد.

حال به فرض دوم مي رسيم و پيش از بهتر گشودن مطلب جا دارد كه به اين نكته اشاره شود بر خلاف ادعاي تهي مايه آقاي سپهر، تهور به هيچ وجه جزوي از ويژه گي هاي يك رهبر شايسته و خردمند نمي باشد. نگارنده ماه ها پيش نوشتاري چند شماره يي را در تبيين ويژگي هاي يك رهبر شايسته به قلم درآورده و به خدمت دوستان عرضه نمودم. بي ترديد تهور مي تواند صفتي باشد كه يك رهبر را بدل به شخصيتي غيرقابل اطمينان سازد. چراكه تنها فردي لايق رهبريت چنين عرصه كلاني مي باشد كه از بينش كافي و عقل حسابگر برخوردار باشد و جاي استفاده از روش هاي مخاطره آميز، روش هاي هوشيارانه و كم هزينه را به كار گيرد.

كسي كه براي زندگي خود ارزشي قايل نباشد بي هيچ ترديدي كوچك ترين ارزشي براي زندگي سايرين نيز قايل نيست. اين يك قاعده بسيار ساده است كه فراتر از چهارچوب ها و اسلوب روانشناسي و جامعه شناسي حتا با گوشت و پوست و خون قابل درك و احساس مي باشد. شخصي كه نسبت به خود و خويشان خود رحم و نگراني روا ندارد، هرگز رحم و انعطافي نسبت به ساير افراد نخواهد داشت و مي شود قاطعانه گفت تهور، دل به دريا زدن و انجام اعمالي توام با ريسك هاي بزرگ و غير قابل پيش بيني، صفاتي هستند كه يك فرد را از نظر شايستگي براي رهبري خلع خواهند ساخت.

آنچه كه امير سپهر مدنظر دارد بي گمان تصويري از يك ريسك خطرناك مي باشد كه نه تنها در آن جوانب امر بررسي نگرديده اند بلكه از نظر استدلالي نيز دچار لكنت و اشكال مي باشد. نخستين پرسش اينكه آيا اگر بر حسب فرضي محال و ناشدني، رهبري مبارزات ايران از امروز به آقاي سپهر محول شود(چنانچه اين امر به وضوح آرزوي قلبي وي مي باشد) آيا او حاضر است دست به چنين حركتي بزند؟ آيا آقاي سپهر به عنوان يك شهروند بسيار عادي و معمولي و يك ايراني با ويژگي هاي معمولي هفتاد ميليون نفر ديگر حاضر است با زندگي شخصي خود بازي كند؟ هرگز نمي توان با بياني سنگدلانه و از سر دنائت، جان هيچ انساني را كم يا بي ارزش تلقي كرد اما بي پرده و صريح بايد گفت كه احتمال هر آسيب جاني براي آقاي سپهر نوعي، هركس ديگري يا حتا خود نگارنده تنها بر اساس نوع اتفاق توام با تاسفي مقطعي و گذرا براي آنهايي است كه باخبر خواهند شد و البته براي وابستگان نزديك، اين مطلب جدي تر خواهد بود حال آنكه خداي ناكرده پيرامون ذات اقدس همايوني برابر با نابودي همه ايران است و هنگامي كه ايران در بين نباشد ادامه مبارزه و حتا انديشه به كشوري كه ديگر وجود ندارد چه حاصلي خواهد داشت؟

ادامه دارد

_______________

نگاشته شده در تاریخ بيست و هشتم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي

۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه

بيانيه شاهانه پيرامون تحولات اخیر ایران

همانگونه كه آگاه هستيم اين روزها و در حاشيه برگزاري انتصابات رژيم اسلامي، فضاي داخل ايران رنگ و بوي خاصي به خود گرفته و موج اعتراضات ناشي از تقلبي كه آشكارا صورت پذيرفته در جريان مي باشد.

بر كسي پوشيده نيست كه تك تك نامزدهاي اين سناريوي از پيش نوشته شده، از لايه هاي ويژه يي كه منحصر به سران آدمكش نظام منفور اسلامي مي باشد عبور كرده و مورد تاييد ثقل حاكميت مي باشند. در نتيجه دست يافتن هركدام از آنان به منصب رياست جمهوري، دستاوردي يكسان و البته سياه براي هم ميهنان در برخواهد داشت و به همين علت منصب گيري هيچكدام از ايشان نمي تواند حساسيت ويژه يي در ما برانگيزد. همانطوري كه تاكنون و در طي سه دهه عمر كثيف اين جمهوري نامشروع، حاصل و عايد ايران و ايراني جز نكبت و تباهي چيز ديگري نبوده است قطعن پس از اين نيز تا واپسين ثانيه عمر اين حاكميت مرگبار، جز همين ويراني، تباهي و بدروزگاري ثمر بهتري براي اين مردم حاصل نخواهد شد.

اما گذشته از چنين صحبت هايي مي توان از تحركات اخير دو برداشت نمود:

الف: فرياد هم ميهناني كه امروز بيشتر خيابان هاي تهران و همچنين برخي از شهرستان ها را پر كرده است نشانه تمايل و علاقه مفرط آنان به آزادي است و اينكه به هر روي بر اساس رايي كه داده اند خواهان گرفتن سهم خود مي باشند و نتيجه دست نويس شده اين انتخابات كذايي، مطلوب شان نيست.

ب: هر تجمع خياباني از سوي هم ميهنان دربند براي سرنوشت ايران، يك "فرصت" تلقي مي شود. فرصتي كه اگر غافل بمانيم خطايي بس بزرگ است.

به ياد داشته باشيم كه خاتمي و اطرافيانش گرچه عناصر و مهره هاي همين سيستم بوده و هرگز و هيچگاه دل هاي شان براي رهايي ايران نمي تپيده است اما ناخواسته و در هجدهم تيرماه سال 78 سبب پيشامد فرصتي شدند. فرصتي كه ما اگر قدر و ميزان اهميت آن را مي شناختيم شايد امروز مي توانستيم در وضعيت بسيار بهتري پيرامون آنچه كه رخ مي دهد قضاوت نماييم.

هم ميهناني كه امروز موج سبز موسوي آنها را گرفتار ساخته و به اين تقلب علني و فاحش - كه محمود احمدي نژاد را بر مسند رياست نشانده - معترض مي باشند، بي شك فراتر از آنچه شيفته موسوي ها و كروبي ها باشند(كه همين افراد سال ها بخشي از اركان اين نظام سركوبگر و جنايت پيشه محسوب می شدند) خواهان، دوستدار و پرستش گر آزادي و تشنه بازگشت نظام و سيستمي شايسته و مطلوب ايرانيان هستند. مردمي كه اكنون در خيابان هاي تهران غريو برآورده اند، نه تمناگر تجديدنظر در يك انتخابات مضحك و بي ارزش كه در اعماق ذهن خود مايل به سرنگوني رژيمي مي باشند كه طي سي سال همه چيزشان را به يغما برده است.

اين وظيفه ماست كه انگيزه و درون مايه چنين تحرك و جنبشي را تقويت نموده و در مسير درست به جريان اندازيم. اين برماست كه فرصت هاي بارز و شايد سرنوشت ساز را مغتنم دانسته و تلاش كنيم خط مشي واقعي چنين حركت هايي را براي هم ميهنان داخل ايران ترسيم نماييم.

به راستي همان "نسيم دگرگوني" كه ذات اقدس همايوني رضاشاه دوم در كتابي به همين نام بدان اشاره فرموده اند اكنون به وضوح و روشني پيداست و در پناه وزيدن چنين نسيم روح بخشي، مي شود اميدوارانه تر به فردا نگريست.

هر سال كه مي گذرد جامعه ايران به رغم تمام سركوب هاي دروني، چندين گام به سمت و سوي مدرنيته و پيوستن به ارزش هاي پذيرفته شده جامعه جهاني برمي دارد و خرقه مندرس خرافه ها و دروغ هاي رژيم چاه جمكراني و كهنه پرست اسلامي را بيش از پيش به دور مي افكنَد. اين همان نسيم دگرگوني است كه به زودي خواهد توانست به توفاني بدل شود.

پيرامون تحولات اخيري كه در ايران عزيز رخ داده است، سپهسالار ايرانزمين وجود مبارك اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی اراده فرموده اند تا در اين زمينه بيانيه يي خطاب به رهبران جهان صادر نمايند.

ايشان در متن بيانيه ملوكانه ضمن تاكيد بر محروميت هم ميهنان از حق انتخاب در ايران، تصريح فرمودند كه امروز در کنار هم میهنان و همصدا با آنان خواهان بركناري اين نظام مي باشند.

معظم له ديگر بار رهبران دولت هاي جهاني را از عواقب هولناك اعطاي هر امتيازي به نظام مردم ستيز اسلامي آگاه كرده و يادآوري فرمودند كه ناديده گرفتن تجاوز مستمر رژيم اسلامي به حقوق و آزادي مردم ايران، تشويق و تاييد همه حكومت هاي متجاوز جهان مي باشد.

متن كامل بيانيه پراقتدار اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوي را در زير بخوانيد:

شنبه 23 خرداد 1388

در این روز جهانیان شاهد تجلی گستردۀ خشم میلیون ها ایرانی علیه نظامی هستند که ابتدایی ترین حقوق انسانی و آزادی های اجتماعی آنان را سرکوب کرده است، از آن جمله حق انتخاب آزادانۀ نظام و حکومتی که بتواند به اوضاع اسفناک کنونی مسلط بر سرزمین ایران پایان بخشد.

رسیدن به چنین هدف و تغییر بنیادی شرایط حاکم بر میهن ما تا هنگامی که نظام کنونی بر جاست ممکن نخواهد بود. نظامی که رهبر مادام العمرش مدعی حکومت به نمایندگی از خداست و کار انتخاب مسئولان قوای سه گانۀ کشور و نهادهای عمدۀ اجرائی دولتی مستقیم یا غیر مستقیم برعهدۀ او است حتّا گزینش نامزدهای نمایندگی مجلس و مقام ریاست جمهوری هرگز نخواهد توانست مدافع آزادی ها و حقوق مردم ایران و مجری خواست های آنان باشد.

من امروز در کنار هم میهنانم و همصدا با آنان خواهان برکناری نظامی هستم که همچنان مصمم به سرکوبی حقوق اصلی و منحصر به فرد مردم ایران در عرصۀ سیاسی است. نه تنها حکومت مدعی نمایندگی خدا بلکه هر نظام دیگری که بخواهد به دستاویز هر مسلک و اعتقادی به سلب آزادی ها و حقوق ایرانیان برخیزد نباید و نمی تواند نقشی در آینده ایران داشته باشد.

من به همۀ رهبران و دولت هائی که مدعی دفاع از حقوق بشر و برقراری حکومت قانون اند بـار دیگر یـادآوری می کنم که اعطای هر امتیاز به نظام مردم ستیز و متجاوز جمهوری اسلامی و نادیده گرفتن تجاوزهای مستمر و فاحش آن به حقوق و آزادی های مردم ایران گامی در راه تشویق و تأئید همۀ حکومت های متجاوز جهان است.

امروز به جای اتخاذ سیاست های کوته بینانه و بی فرجام این دولت ها باید با پشتیبانی از خواست های انسانی و مسلم مردم ایران در صدد استوار ساختن شالوده های آزادی در همۀ جوامع سرکوب شده باشند.

پیوند به تارنمای ملوکانه اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

_________

نگاشته شده در تاریخ بيست و پنجم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي


۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

همايون باد سالروز پيوند دو تن از تبار خورشيد

اي همه شكل تو مطبوع و همه جاي تو خوش

دلم از عشوه شيرين شكرخاي تو خوش

همچو گلبرگ طري هست وجود تو لطيف

همچو سرو چمنِ خُلد سراپاي تو خوش

شيوه و ناز تو شيرين، خط و خال تو مليح

چشم و ابروي تو زيبا، قد و بالاي تو خوش

بيست و دوم خرداد ماه٬ خجسته و شاد باد بر ايرانيان آزاده و عاشق...

اين روز بزرگ يادآور رخدادن پيوند مباركي است ميان دو بزرگ تاريخ ساز. اين روز فرخنده سالگرد وصال دو نام آور نيك تبار است. در چنين روزي ذات اقدس همايوني رضاشاه دوم پهلوي و ملكه شكوه و افتخار ايران ياسمين اعتماد اميني بر سر سفره عقد، پيوند پرابهت شان را به شادي نشستند.

شهريار ايران اعلاحضرت رضاشاه دوم در اوان تكيه زدن بر اريكه پادشاهي چندان به مقوله ازدواج انديشه نمي فرمودند. چرا كه ايشان از سويي نگران اوضاع آشفته وطن بوده و از جانب ديگر داغ وداع با پدر تاجدار، هنوز روح و ذهن معظم له را رها نساخته بود. رضاشاه دوم آن اندازه به عنوان يك پادشاه جوان درگير مشغله هاي گوناگون بودند كه نمي توانستند به چنين امري فكر كنند يا اين مهم را بخشي از زندگي ملوكانه محسوب فرمايند. بنا به فرموده شاهنشاه رضاشاه دوم سپستر ايشان بر حسب آشنايي با دوشيزه يي متين و زيبا كه يك اتفاق ساده آن دو را به يكديگر نشان داده بود تصميم شان تغيير يافت و اراده به ازدواج فرمودند.

گرچه مدت زمان آشنايي شاهنشاه و ملكه چندان دراز نبود و بسيار زود به جشن عروسي راه گرفت اما همين زمان كوتاه كافي بود تا معظم له دريابند كه يك عشق توام با درايت و شناخت، ابرپادشاه و نماد فره ايزدي را گرفتار خويش ساخته است و همين شعله درخشان عشق كافي بود تا آن حضرت تصميم شان را براي ازدواج قطعي كنند.

از سويي شعله فروزان عشقي شگرف در قلب كوچك ملكه هجده ساله نيز زبانه مي كشيد و اين شعله فروزان سبب شد كه والاحضرت ياسمين به رغم تمام سختي هايي كه زندگي با مرد شماره يكم ايران و پادشاهي بزرگ مي تواند داشته باشد بپذيرند به چنين وصلت خجسته يي تن دهند.

پادشاه فرزانه ايران - كه از حُسن وجود عالمتاب ايشان پيشاني ما دلدادگان هماره به خاك افتاده است - به روشني نشان دادند كه در جايگاه يك همسر نيز بهترين هستند. ايشان بانوي محبوب را مجال دادند تا با داشتن دو فرزند در رشته وكالت به درجه دكترا دست يابند و آنچنان والاحضرت ياسمين را عاشقانه مي ستايند كه امروز ملكه بزرگ ايران، بودن در كنار همسر تاجدارشان را حتا در شرايط توان فرساي تبعيد، به تمام شادي هاي جهان برتري مي دهند.

كانون گرم خانواده سلطنتي ايران به لطف ملكه پاك دامن، به زيبايي وجود سه شاهدخت آراسته گرديد كه اكنون هركدام شان نور چشم اعلاحضرت و پاره جگر ايران مي باشند.

امروز نگاه و لبخند مهربان والاحضرت ياسمين مايه خرسندي شهريار والاتبار ايران و سايه ملوكانه معظم له، اعتبار و افتخار ملكه سربلند اين كهن سرزمين است.

بيست و دوم خردادماه بيست و سه سال پيش، پيوند فرخنده يي رقم خورده كه اكنون سبب ساز كنارهم بودن يگانه پادشاه و ملكه پرشوكت ايران است و خوشا بر چنين روز بزرگي...

فرا رسيدن بيست و دوم خردادماه سالروز پيوند مبارك شكوه شاهانه و ملكه ايران را گرامي مي داريم و نخست به پيشگاه سرور عالميان ذات اقدس شهريارانه اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی عرض شادباش چاكرانه مان را تقديم مي داريم. سپس در محضر ملكه ايران والاحضرت ياسمين اعتماداميني پهلوي سر خم مي كنيم و مراتب تبريك را عرضه مي داريم. آنگاه به حضور شهبانوي بزرگ ايران علياحضرت فرح ديبا پهلوي شادباش عرض كرده و به خدمت مبارك والاحضرتان شاهدخت نور، ايمان و فرح دوم پهلوي اين مناسبت خجسته را فرخنده باد عرض مي كنيم. با اين آرزو كه سايه همايوني شاهنشاه بزرگ ايران هزار سال بر سر اين مُلك جاويد بماند و از پرتو سايه اش، وجود نازنين ملكه ايران هماره سرافراز، پيروز و برقرار بمانند.

__________

نگاشته شده در تاریخ بيست و دوم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي

۱۳۸۸ خرداد ۱۶, شنبه

كي رفته يي ز دل كه تمنا كنم تو را - در يادبود والاحضرت شاهدخت ليلا پهلوي

اكنون كه تا بي نهايت سفر كرده ايد ما را چه حاصلي ست اين گريه مداوم و اين بغض آماسيده در گلو، حال كه با دلدادگان تان وداعي جاودانه كرده ايد اين اندوه بي پايان يگانه يادگاري است كه به جا مانده و ما در حيرتيم كه بي شما چه كنيم؟ ما مانده ايم كه بي حضورتان خيس اشك و غرق حسرت، چه گونه منتظر روزي باشيم كه دوباره رخسار دل افروزتان به ما لبخند بزند...

در سالروز هجران والاحضرت شاهدخت ليلا پهلوي، هميشه اين قلم وامانده براي نوشتن اسير گريه است. در آستانه سالگرد اين مصيبت بزرگ، نمي دانيم كه چه بنويسيم. مي مانيم كه از كجاي اين مصيبت دلخراش بنگاريم و از كدامين سطر آغاز كنيم كه اين سرگذشت بس غم انگيزتر از آن است كه به واژه گاني ساده بيان شود.

پرنسس والاتبار ايراني كوچك ترين دخت آريامهر فقيد، خواهر كوچك و دردانه پادشاه ايران اعلاحضرت رضاشاه دوم و نور چشم مادر معنوي ملت علياحضرت شهبانو، دخت گرانمايه يي كه نه زبان قادر به وصف ابهت ايشان است و نه گوشه يي از آن وجود با كرامت مي تواند در اين ذهن هاي كوچك و ناتوان جاي گيرد كه تعبير گردد. اين دخت نازنين چه گونه از بر ياران دلخسته پر كشيد و به آسمان ها كوچيد؟ اين ماتمي نيست كه در كالبد چند جمله تفسير شود. اين غم و دردي نيست كه بتوان در اين جمله هاي الكن وصف نمود. فقدان چنين شاهدخت بزرگي يك مصيبت براي تاريخ است و ما را چه به نوشتن در رثاي چنين بزرگواري...

والاحضرت شاهدخت ليلا در هفتم فروردين ماه سال يك هزار و سيصد و چهل و نه خورشيدي قدوم مبارك را بر ديده گان اين جهان خاكي نهادند و هيهات كه اين گل تازه شكفته و اين رونق باغ و بوستان پهلوي، تنها سي و يك سال مهمان خاكيان بودند. ايشان در اوج شباب و در سال يك هزار و سيصد و هشتاد به حقيقت پيوستند و ما جا مانده هاي بي اميد را به حسرتي ابدي مهمان كردند كه خود دگر ميزبان بزم شكوهمند افلاك باشند.

اين دوشيزه پاك نهاد سال هاي مديدي از عمر كوتاه شان را در غربتي ناگزير سپري كردند. تبعيد جانسوزي كه آن شاهدخت بزرگ منش، تحمل دقيقه به دقيقه آن را دشوار مي پنداشتند.

خورشيد وجود ايشان در بيستم خرداد ماه سال 1380 براي هميشه غروب كرد تا چشمان به شفق نشسته ما به اين شب تاريك و ديجور خيره بماند. پرنسس ليلا پهلوي رفتند تا در قلوب پاك ايرانيان بيدار، هماره زنده بمانند و پرتو افشاني كنند.

والاحضرت ليلا پهلوي در سن نه سالگي، توام با توفان دهشت ناكي كه يورش كج فهمان لاابالي در وطن به راه انداخته بود ناچار به ترك ديار گرديدند. ايشان كمتر از دو سال بعد و در نهايت ناباوري ناگهان سايه اهورايي پدر تاجدار را از دست دادند كه چنين ضربه سختي ماوراي طاقت آن شاهدخت خردسال بود. ايشان اگرچه تا واپسين دم از حيات نتوانستند اين داغ سوزنده را فراموش كنند اما در اوج افسردگي ناشي از وفات پدر، تحصيلات را ادامه داده و تا مقطع كارشناسي پي گرفتند.

پس از آنكه در كنار خاندان بزرگ پهلوي در كشور امريكا مقيم شدند والاحضرت ليلا دوران متوسطه را با موفقيت به پايان برده، به دانشگاه براون واقع در ايالات متحده امريكا راه يافته و در رشته ادبيات تطبيقي با گرايش زبان آلماني و فلسفه اسكانديناويايي فارغ التحصيل شدند.

آنگاه كه علياحضرت شهبانو تصميم گرفتند كه در كشور فرانسه اقامت گزينند. والاحضرت ليلا به طور مداوم در سفر ميان امريكا و اروپا بودند تا هم از ديدار مادر بزرگوار و مادر بزرگ ارجمندشان بهره جويند و هم اينكه امكان يابند تا مدتي را نيز در خدمت برادر تاجدار باشند.

عشق به ايران در قلب كوچك، پرتپش و مهربان شاهدخت ليلا وديعه يي هميشگي بود. ايشان در گفتگو با يكي از رسانه ها فرمودند:" گرچه در سال 1979 از خاك كشورم جدا شدم اما بيشتر اوقات در روياهايم ميهنم را ديدار مي كنم"

ايشان كه از ساليان دور به سردردهاي ميگرني شديد و دردهاي عضلاني مبتلا بودند به مرور زمان و با رخداد پياپي وقايعي تلخ و طاقت فرسا، وجود و حضور اين دردها را بيشتر احساس فرمودند. مصايب بي پاياني كه كمر كوه را مي توانستند خم كنند بسيار آنسوتر از قلب كوچك ايشان بود و به همين علت شاهدخت ليلا پهلوي به سراغ پزشك رفته و به تجويز وي قرص هاي آرامبخش ميل مي كردند تا شايد كمي از التهاب آن دل بي قرار از فراق پدر بكاهد اما دريغ...

وضعيت جسماني ايشان نيز با گذر زمان رو به وخامت گذارد و ضعف و ناتواني بر آن وجود عزيز چيره گشت. والاحضرت عليرضا و علياحضرت شهبانو فرح كه ارتباط نزديك و صميمي تري با پرنسس فقيد داشتند به طرز عميقي نگران سلامت ايشان شدند و به رغم تلاشي كه در راستاي بهبود والاحضرت به عمل مي آوردند، كمك ها چندان چاره ساز نبود.

همراه با درگذشت غم انگيز بانو فريده ديبا(مادر بزرگ محبوب) والاحضرت ليلا پهلوي حادثه تلخ ديگري را تجربه كردند كه ميل وافر ايشان را به تنهايي و انزوا افزود. ايشان به كشور انگلستان رفتند و اتاق كوچكي را در هتل لئوناردو اجاره فرمودند. اتاقي كه ايشان را با خاطرات شيرين وجود مبارك پدر و ميهن محبوب شان ايران تنها مي گذارد و پرنسس عزيز فرصت داشتند كه خيره بر تنديس مبارك محمدرضاشاه بزرگ- كه به درخواست شاهدخت ليلا طراحي و ساخته شده بود – خاطرات سرزمين مادري را مرور كنند. پرنسس به ادبيات و فرهنگ ايراني عميقن دلبسته بودند و رباعيات خيام و غزليات حافظ را با اشتياق هرچه تمام تر مي خواندند و در سوگ وطني كه گرفتار چنگال كفتاران شده بود اشك بر گونه هاي مبارك شان جاري مي گشت.

يكشنبه غم انگيز بيستم خرداد ماه يك هزار و سيصد و هشتاد خورشيدي، فاجعه يي اتفاق افتاد كه ميليون ها ايراني را در سراسر جهان سوگوار نمود. پرنسس محبوب با سفر ناگهاني و بي بازگشت شان يك داغ ابدي به قلب ايران گذاشتند. شوك انتشار اين خبر حتا مخالفين نظام فرازمند پادشاهي را در اندوه فرو برد. پيكر پاك ايشان بر اساس وصيتنامه آن شاهدخت بزرگ، كنار مادر بزرگ فقيد شان و در گورستان "تروكادرو" به آغوش سرد خاك پيوست. در مراسم خاكسپاري پيكر مطهر ايشان چه بسيار خانواده هاي فرانسوي نيز حضور داشتند و چشمي نبود كه از اين غم جانسوز خون گريه نكند.

يك روز پس از وفات والاحضرت شاهدخت ليلا پهلوي بيانيه يي از سوي دبيرخانه شاه شاهان اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوي صادر گرديد كه با اين جمله آغاز مي شد:" اين برايم دردي بزرگ و اندوهي ژرف است كه مرگ دلخراش خواهر محبوبم شاهدخت ليلا پهلوي را اعلام كنم. او در پي يك بيماري طولاني درگذشت"

علياحضرت شهبانو فرح پهلوي در مراسم وداع با پرنسس ليلا، شاخه گلي را از سوي پرنسس فقيد به جواناني تقديم فرمودند كه در دفاع از اراضي ايران جان خود را از دست داده و گورشان گمنام مانده است. درحاليكه علياحضرت اين جملات را با صدايي مملو از بغض بيان مي كردند، نه تنها تك تك مخاطبين كه تاريخ هم با ايشان مي گريست. فراق آن دخت عظيم الشان داغي نبوده و نيست كه گذر زمان حجم تالم آن را كم نمايد.

بلبلي خون دلي خورد و گُلي حاصل كرد

باد غيرت به صدش خار پريشان دل كرد

طوطي يي را به خيال شِكَري دل خوش بود

ناگهش سيل فنا نقش اَمل باطل كرد

قرت العين من آن ميوه ي دل يادش باد

كه چه آسان بشد و كار مرا مشكل كرد

آه و فرياد كه از چشم حسود مه چرخ

در لَحَد ماه كمان ابروي من منزل كرد

در سالروز درگذشت تاسف بار آن پرنسس بزرگ و فقيد ايراني شاهدخت ليلا پهلوي به روح پرفتوح ايشان درود بي كران مي فرستيم و چاكرانه به پيشگاه برادر تاجدار ايشان اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی مراتب تسليت و تعزيت خود را عرضه مي داريم. سپس به حضور مبارك مادر شهبانوي ايشان علياحضرت فرح ديبا پهلوي عرض تسليت خود را پيشكش مي كنيم. آنگاه به حضور والاحضرتان شاهدخت فرحناز و شاهزاده عليرضا پهلوي و همچنين به پيشگاه والاحضرت ياسمين اعتماد اميني پهلوي ملكه ايران و والاحضرتان شاهدخت نور، ايمان و فرح دوم پهلوي همچنين تك تك وابستگان آن دربار پرجلالت، بنده وارانه عرض تسليت مي داريم. با اين آرزو كه وجود مبارك تك تك اعضاي خاندان جليل سلطنت پهلوي به خصوص ذات اقدس همايوني رضاشاه دوم همواره در پناه پروردگار سلامت و برقرار بمانند.

پايداري پادشاهي پيروزي

___________

نگاشته شده در تاریخ بيستم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي

۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه

من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم - پاسخ به ياوه هاي امير سپهر(بخش يكم)

"اين نوشتار به علت حجم بالا در چند شماره منتشر خواهد شد"

هنگامي كه چيزي نزديك يكسال پيش مقاله يي ناشي از تراوشات مغز معيوب امير سپهر را زير عنوان "رضا پهلوي پرست يا ميهن پرست" خواندم، از آنجايي كه دوستان انديشمندم به خوبي پاسخ مزعبلات وي را داده بودند حس كردم جوابيه هاي كوبنده ياران ما وي را كفايت مي كند و به قولي در خانه اگر كس است يك حرف بس است. اما گويا اين مدعي دروغين هواداري پادشاهي و متوهم بي آبرو، روسياه تر از آن است كه آرام بگيرد و دهان متعفن خود را ببندد بر همين اساس و به رغم آنكه همواره از اين قبيل رويارويي ها گريزان بوده و از نوشتن چنين پاسخ هايي به شدت كراهت دارم و در واقع ميل ندارم حشرات حقيري چون امير سپهرها بزرگ جلوه كنند اما ميزان وقاحت آقاي سپهر در تكرار به مراتب زننده تر مزخرفاتي كه خودش آنها را يك "مانيفست" مي نامد به قدري بود كه به عنوان يك ايراني و يك سرباز وطن، سكوت را بيش از اين مجاز ندانسته و دست به قلم شدم تا جوابي شايسته به اين اصطلاحن دوست صد بار از دشمن بدتر بسنده كنم.

امير سپهر در خواب و رويايي چندش آور، خودش را فراتر از تصور مبارز و دلسوز ايران مي بيند اما در عين اشتباه كاري در تعريف ساده ترين واژه ها نيز عاجز بوده و تناقض گويي در كلامش قَوين مشهود است.

سزاوار است كه براي نقد منصفانه سخنان نامنصفانه اين مدعي تيره بخت آزادانديشي و اين دشمن در لباس دوست، عينن مدعيات او نقل قول گرديده و به گشودن مفاهيم بي ارزش و كژ مابانه مقاله يا مانيفست وي بپردازيم.

زين پس آنچه كه با رنگ قرمز ملاحظه خواهيد كرد گفته هاي امير سپهر مي باشد.

امير سپهر نظريه خود را كه به وضوح از سر ستيز و كينه يي ديرين با كيان پادشاهي طراحي و ارايه كرده با اين مقدمه آغاز مي كند:

پس آنچه خواهم نوشت نه برای کوبيدن شاهزاده رضا پهلوی، نه برای ابراز دشمنی شخصی با او و نه حتا يک اتوريته ی سياسی ساختن از راه ستيز با وی، بلکه بيان روشن و بی لکنت ديدگاه های شخصی خودم در مورد شاهزاده رضا پهلوی خواهد بود.

به روشني پيداست كه آقاي سپهر ضمن آنكه خود واقف است كه چه طرح و ايده يي را در ذهن دارد و چه اندازه تفكر وي و نظريه يي كه ترسيم و تبيين نموده مي تواند مورد تنفر و انزجار عموم قرار گيرد بنابراين در پناه چند جمله خود را توجيه نموده و تاكيد مي كند كه قصد وي نه ساختن يك اتوريته سياسي كه بيان روشن ديدگاه هاي شخصي خود او پيرامون يگانه وارث كيان پادشاهي مي باشد(شاهنشاه بزرگي كه سپهر ايشان را شاهزاده خطاب مي كند).

مشكل اصلي و پايه يي آقاي سپهر دقيقن همينجا نمايان مي شود و در سطور بعدي بيشتر خود را نشان خواهد داد.

امير سپهر كه عوام فريبانه و از سر خبث طينتش خود را حامي نظام پادشاهي معرفي مي كند در عين گرفتن يك وجهه مظلومانه و به ظاهر وطن پرستانه با بهره از جملات زير خود را براي بيان وقاحت هاي آشكار و پنهانش تجهيز مي كند:

آنهم تنها به سبب دلشوره ی شديدی که برای اضمحلال سرزمين مادريم دارم و دلم نمی خواهد که من نيز همچنان به همين روشنفکربازی ها و عقده گشايی های مسخره و بی حاصل ادامه دهم.

ادعاي آقاي سپهر براي اينكه خود را دوستدار، دلسوز و دلشوره مند سرزمين مادري اش وانمود كند همان اندازه خيالي و مكارانه است كه او خود را شيفته و پيرو پادشاهان فقيد و بزرگ ايران، اعلاحضرت رضاشاه كبير و فرزند تاجدار ايشان محمدرضاشاه معرفي مي كند.

رندانه و ناجوانمردانه ترين روشي كه مي تواند به مدعياني چون امير سپهرها اعتبار و وجهه يي كاذب ببخشد، متصل شدن به درگذشته گان است. اينكه وي كلام، باور و بينش خود را به رفته گاني الحاق نمايد كه بي ترديد اگر امروز در ميان مان حضور داشتند با شدت هرچه تمام تر اين سخنان زننده و افكار باطل امثال سپهر را رد و تكذيب مي كردند. امير سپهر به خوبي مي داند در پشت چه نام هاي بزرگي سنگر گرفته و اين را نيز آگاه است كه تنها برگ برنده وي نبود سايه و حضور اين دو ابرمرد است تا وي به راحتي بتواند بتازاند و هرچه دل تنگ و مملو از عقده هاي ريز و درشتش مي خواهد بگويد و ناله كند بي واهمه از آنكه مبادا خشم ملوكانه دو پادشاه فقيد گريبان او را بگيرد. آقاي سپهر از آنجا كه به قبح سوء استفاده از نام درگذشتگان آگاه است و ميزان بازخورد منفي چنين سنگرگيري ناجوانمردانه يي را ارزيابي كرده است در صدد برمي آيد تا خود را از چنين عملي مبرا سازد و پيشاپيش توپ را به زمين حريف پرتاب مي كند تا خودش را از چنين اتهامي پاك ساخته باشد:

در اينجا بی تعارف، بی اينکه ابدآ خود را مراد داشته باشم، تنها برای تلنگر زدن به ذهن پاره ای و از اشتباه بيرون آوردن آنان، می خواهم اين نيز بنويسم که اصولآ يکی از بزرگترين شيادی ها در ميهن ما همين بوده که کسان بسياری، مشروعيٌت و نام و اعتبار قلابی خود را نه از راه کوشش و سازندگی و خدمت به ميهن، بلکه يا از راه پريدن به اين و آن و تخريب چهره ی ديگران کسب کرده اند و يا از سنجاق کردن خود به شخصيت های صاحب نام.

آقاي سپهر از همان ابتدا مي كوشد تا اثبات كند خودش را به شخصيت هاي صاحب نام سنجاق نكرده و تلاش مي كند مطلب را بهتر تشريح كند كه شيرين بختانه بيشتر به زيان خودش تمام مي شود:

همين است که امروزه بد سابقه ترين و خاين ترين آدمها هم با نهادن يک عکس از مصدق و يا پادشاه فقيد در پشت سر خود، خيال می کنند که به چهره های ملی و ميهن پرست تبديل شده اند و مشتی مردم خام هم اين آدمهای بی لياقت و کلاش را شخصيت هايی ميهن پرست بحساب می آورند.

بهره جستن يك خط درميان اميرسپهر از نام مبارك رضاشاه كبير و آريامهر بزرگ عينن مصداق همين كاري است كه وي آن را مذمت مي كند. اين جناب نيز بهتر از هركسي مي داند دقيقن خود اوست كه با تكرار نام آن دو مرد بزرگ، دقيقن در زير تمثال ملوكانه آن دوحضرت نشسته است اما مشغول بيان اراجيف شخصي خود مي باشد و نمونه بارز يك شخص كلاش، بي لياقت، خائن و بدسابقه است كه تنها خام انديشان نادان تر از خودش در كمال ساده لوحي آقاي امير سپهر را ميهن پرست ديده و دوستدار آزادي به حساب مي آورند.

آقاي امير سپهر با صراحت هرچه تمام تر كينه و دشمني بي منطق و از سر حسادت شخصي خود را با شاهنشاه وقت ايران اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوي ابراز مي كند و از اينكه ايشان فرزند آن دو پادشاه فقيد هستند بغض بي حاصل خود را مي گشايد و پس از بيان جملاتي بسيار زننده و موهن چنين مي گويد:

نام و اعتبار شاهزاده رضا پهلوی هرگز متعلق به شخص خودش نيست که بتواند هر بلايی که خواست بر سر آن سرمايه بياورد. زيرا اين سرمايه، يک سرمايه معنوی و تاريخی و ملی است، نه سرمايه ای مادی

جناب امير سپهر انگار در فهم چنين مطلب آساني دچار اشتباه شده اند و اشتباه ايشان دقيقن از جنس غلط انديشي همتايان جمهوري خواه و كمونيست اوست با اين تفاوت كه سپهر خود را پشت نقاب خوش تركيب اما جعلي پادشاهي خواهي پنهان ساخته است. او نمي داند و همچنين نخواهد دانست كه نام و اعتبار شخص پادشاه برخلاف تصور وي اتفاقن متعلق به خود پادشاه است نه كسي ديگر. همانگونه كه يك هنرمند، دانشمند و يا سياستمدار استخوان دار سرمايه و اعتبار معنوي يي كه تاكنون كسب كرده است متعلق به شخص او مي باشد همين مطلب پيرامون پادشاهان نيز صحت و عينيت مي يابد و بايد بدانيم كه افراد تنها مالك سرمايه مادي خود نيستند بلكه بسيار بيش از آن مالك و صاحب سرمايه هاي معنوي خويش مي باشند.

آقاي سپهر آنچنان ابلهانه چنين مدعيات مضحكي را بر زبان مي آورد كه گويا فراموش كرده سرمايه و اعتباري كه نام بزرگ پهلوي به فرد فرد اين خاندان بزرگ بخشيده است قهرن متعلق به آنان مي باشد. حال آنكه سرمايه و اعتبار معنوي و خانواده گي آقاي سپهر نوعي نيز (اگر داشته باشد) متعلق به خود وي مي باشد و هيچكس بر اساس هيچ قانوني نمي تواند از كسي بخواهد و طلب كند بخشي از اعتبار خانوادگي اش را به وي ببخشايد و يا در كانال مورد نظر شخص يا اشخاص ثالث، مصروف و هزينه نمايد. چنين امري در ماهيت خود شدني نيست ما چنانچه به اندازه وسع خود صاحب دارايي هاي مادي خويش مي باشيم در عين حال و به همان ميزان صاحب دغدغه ها، دلشوره ها، خواسته ها، آرزوها، عشق ها، كينه ها، نفرت ها و اميدهاي خود نيز هستيم.

ما ممكن است بتوانيم بخشي از آن مادياتي را كه شخصن مالك آن هستيم به دلخواه خود به ديگري بذل كنيم اما چه بخواهيم و چه نخواهيم سرمايه هاي معنوي ما متعلق به شخص ماست. اين سرمايه ها مي توانند بسيار باارزش و يا بالعكس بي نهايت پست و بي ارزش باشند اما هرچه كه هستند دارايي شخص ما هستند و حتا اگر بخواهيم بازهم قابل عرضه به ديگران نخواهند بود.

ادامه دارد

___________

نگاشته شده در تاریخ هفدهم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

ماهيت پانزدهم خرداد چه بود؟ – از تحريف تا واقعيت

پانزدهم خرداد سال چهل و دو را اگر سررشته بروز شرارت هاي خميني ندانيم بي ترديد يكي از وقايعي بود كه به جسارت و وقاحت هرچه تمام تر اين پست فطرت ديوانه كمك بسيار نمود.

در شُرُف اين سالروز كه به واقع پُل تاسف آوري به سمت و سوي شكل گيري فاجعه يي به نام انقلاب 57 زد، بيش از آنچه مقصود نقد چنين واقعه يي باشد بهتر است ابتدا آنچه كه رخ داد به صورتي واقعي و روشن و كاملن عاري از ساختار تحريف شده يي كه امروز در منظر نگاه نوجوانان ايراني در داخل مرزها قرار دارد شرح داده شود و سپس به ريشه هاي آن نقبي بزنيم تا بهتر دريابيم چه عاملي در اصل موجب سير اين روند شوم گرديد تا نهايتن به نقطه يي ختم شود كه ايران را با تمام ارزش ها و دارايي هايش در خود ببلعد و به يك ويرانه كامل تبديل سازد.

پيش درآمد پانزدهم خرداد

صدور لوايح ششگانه انقلاب سپيد در ششم بهمن سال 41كه به يمن وجود مبارك اعلاحضرت فقيد شاهنشاه آريامهر تنظيم شده و به تصويب مجلس شوراي ملي رسيده بود با توجه به ارزش هاي مدرنيته مستتر در آن و به خصوص اعطاي حق راي به بانوان ايراني، سبب قهر و خشم بخشي از مريدان ارتجاع سياه و همچنين خميني شد. روح الله خميني آن روزها طلبه يي برخاسته از حجره هاي مخوف فيضيه قم بود كه به سياق ساير همانندان خود زندگي انگلي و عياش وارش را ادامه مي داد.

آن روزها جامعه ايران مي خواست و نيازمند بود تا از پيله نكبتي كه ملايان اسلامي و شيعه گران سلطه جوي عهد صفوي به آنان تحميل كرده بودند بيرون آمده و با دنياي روز آشنا شود. در حاليكه برخي از كشورهاي همجوار و عربي، هنوز از بخشيدن حق راي به زنان خودداري مي نمودند اين اقدام شجاعانه آريامهر، خاري بزرگ بود كه در چشم ملايان فاسد و عشرت پرست فرو مي رفت.

متعاقب با اعتراض ملايان سفله در روز دوم فروردين سال 42 تني از طلاب فيضيه به تحريك خميني در آنجا شورش و بلوا به راه انداختند. اين قايله اگرچه به سرعت توسط ماموران امنيتي خاتمه يافت اما فغان و وامصيبتاي خميني ماجراي شوم ديگري را رقم زد.

آنچه بديهي است نوع برخورد مامورين امنيتي برخلاف آنچه كه متعفنين حاكم در رژيم وقت كوشيدند تا در اذهان خام و بي خبر حقنه كنند نه تنها توام با خشونت نبود كه بسيار بيش از آنچه كه تصور مي رود نرم و مروت جويانه بوده است. قهرن و قطعن اگر همان زمان لگدپراني هاي ملايان ترسو با برخوردي قاطعانه روبه رو مي شد شايد جلوي تاخت و تاز بعدي آنان گرفته مي شد اما نرمش و ملاطفتي كه نشان از عدم آگاهي كافي ماموران امنيتي سلطنت آريامهر، از عمق فاجعه پيچيده يي كه در حال شكل گيري بود داشت تنها به صورت مقطعي از ادامه اين شورش و غوغا ممانعت نمود.

در پانزدهم خرداد سال 42 چه گذشت؟

سيزدهم خرداد سال 42 با عاشورا مصادف شد و اين بهترين بهانه بود تا سر و صداي بي حاصل و در گلو خفه شده دوم فروردين، با يك وقاحت ديگر جبران گردد و در نتيجه يكبار ديگر و به تحريك روح الله خميني در مدرسه فيضيه فتنه تازه يي به راه افتاد. سخنراني زننده و وقيحانه يي كه خميني براي هم كيشانش در فيضيه ايراد كرد موجب ايجاد جو ناآرامي گرديد و به واقع مراسم عاشورا بهانه يي بيش نبود تا يك مراسم مذهبي معمولي بدل به يك جنجال شود. بلوايي كه خميني در آن روز و در محوطه فيضيه سر داد تعزيه يي مضحك را مي ماند كه به يك سيرك كامل تبديل شده بود و در حقيقت با سوءاستفاده از احساسات كور مذهبي پاره يي افراد، وي افكار جنگ طلبانه و كثيف خود را به معرض نگاه عموم گذارده بود. در اوان عصر آن روز بار ديگر اين جنجال با مداخله نيروهاي امنيتي پايان پذيرفت.

دو روز بعد و در بامداد پانزدهم خردادماه سركرده متخاصمين و ارازل فيضيه، "روح الله خميني هندي زاده" توسط ماموران سازمان اطلاعات و امنيت كشور بازداشت شده و از قم به تهران منتقل گرديد.

عده يي از وابستگان روحانيت در شهر قم با شنيدن اين مطلب دست به شورشي خطرناك و غير مترقبه زدند و زماني كه مامورين امنيتي و شهرباني وارد عمل شدند، اوباش شورشي يكي از مامورين شهرباني را به شهادت رسانده و مغازه ها و اتوموبيل ها را به آتش كشيدند. اين سر و صدا پاسي از ظهر نگذشته آرام گرديد و اما آنچه كه ساليان بعد موجب دوباره بروز كردن خميني و آوار شدن اين بلاي عظما گرديد ورود خميني به جهان غرب بود. بر اساس بخشش شخصي پادشاه برگزيده ايران محمدرضاشاه، حكمي كه براي اين موجود ستيزه گر صادر شد فقط تبعيد بود. اين تبعيد اگرچه به ظاهر چاره ساز مي آمد اما سپستر راه وي را به اروپا هموار ساخته و مساعدت بيگانگان، سرانجام خميني را با يك "هيچ" بزرگ به ايران بازگردانيد و بر مسند رهبري يك نظام غاصب نشاند.

ماجراي خرداد شوم 42 فقط همين نبود بلكه ريشه هاي ژرفي در نهاد و بنيان جامعه داشت. اين درخت منحوس از آن ريشه ها آب گرفت و سر بلند كرد تا ايراني را كه مي توانست امروز حرفي براي گفتن داشته باشد به منتهاي درجه ذلت رسانيده و مردمان آن را در اوج درماندگي و شيوه بدوي قرار دهد.

به ياد داشته باشيم كه در پانزدهم خرداد و به هواخواهي خميني تنها خيل اندكي به خيابان ها ريختند. مردم ايران وي را پيشاپيش به درستي نمي شناختند و قطعن نمي توانست به خاطر يكي از روحانيون گمنام فيضيه آنهم كسي كه هرگز به درجه اجتهاد نرسيده بود جنجالي جدي به راه افتد. اما در نظر هم بگيريم كه درون جامعه همواره باورهايي خرافي وجود داشت. باورهايي پوسيده كه سرمنشا از جهالت و ناداني مردم داشتند. همين باورهاي پوسيده كمك مي كرد تا احساسات برخي نسبت به سخنان دغل كارانه ملايان غليان يابد.

بيم و وحشت خميني و كساني مانند او عينن از مدرنيزه شدن جامعه و متعاقبن سير نزولي خرافه پرستي بود كه در سايه چنين ارتقايي خميني و امثال وي نمي توانستند به نام آيت و حجت و روح(!) خدا بر ذهن آنان مستولي گردند و يا به عنوان سِيد و نواده پيغمبر، شخصيت هرزه شان را قابل احترام جلوه دهند. هنگامي كه ملتي رشد مي كند تاريخ خود را خواهد شناخت و با دنياي نوين نيز آشنايي خواهد يافت. چنين ملتي بالطبع سمبل هاي جاهل فريب و مقدس گرايانه را به دور خواهد افكند. خميني نيازمند بود تا سايرين بپذيرند كه دين با خدا مساوي است و پيامبر با دين و فرزندان پيامبر كه خود را به نام "سيد" معرفي مي كنند با پيامبر برابرند و در نتيجه اين علايم مساوي، اين مرد مكار بتواند خود را بخشي از خدا و نماينده وي مطرح كند و پشت اين ديوار ناداني و خرافات، روياي خلافت خود را سرانجام متحقق سازد.

ريشه پانزدهم خرداد و عواقب آن فقط سخنان جنون آميز خميني و مراسم فريبكارانه عاشوراي سيزدهم آن ماه نبود. ريشه مصيبت در جاي ديگري به مانند يك تومور سرطاني مهارنشده آماده حمله بود تا تمام سلول هاي جامعه ايران را نابود سازد. مصيبت اصلي، جهل و باورهاي تاريكي بودند كه وجودشان تضمين وقوع يك فاجعه بود. سلطنت پرشكوه پهلوي بر ملتي حاكم شد كه در تارعنكبوت هاي ناداني دست و پا مي زدند و چنين حاكميتي به مانند اريكه پرجلال و جبروتي بود كه بر يك بستر از گل و لاي و لجن نمي توانست و نمي شد به مدتي طولاني سرپا بماند. اين درخت پر بار و بر اگرچه كوشيد كه ميوه دهد و چتر خرم خود را بر سر اين ملت بيافكند اما فارغ از آن بود كه در شوره زار حماقت و جهالت نمي توان ميوه داد چراكه شوره زار، شوره زار است و همانگونه كه در لياقت اوست باقي خواهد ماند.

مهمي كه امروز بايد بيش از هرچيز بر آن تمركز نمود پالايش و زدودن خرافه هاي مذهبي از بطن اجتماع است چرا كه اگر بخواهيم بار ديگر و نهال پرثمر ديگري را در اين قحط بازار نكبت گرفته بكاريم كليت جامعه بايد به درجه يي از لياقت و شايستگي رسيده باشند. از تاريخ بايد عبرت گرفت و شايد بهترين درسي كه تاريخ به ما مي آموزد پند گرفتن از تلخي ها باشد.

زماني خواهيم توانست بر رژيم اسلامي وقت چيره شويم كه ابتدا بيماري اسلاميزم و آيت اللهيزم را به كلي درمان و ريشه كن نموده باشيم. راهي كه از تجربه مي گذرد اگرچه راه تلخي است اما سرمايه ارزشمندي را به ما مي بخشد كه بايد از آن بهره ببريم.

_____________

نگاشته شده در تاریخ چهاردهم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي