۱۳۸۶ مرداد ۲۰, شنبه

سهیل آصفی دوباره بیگناهی دربند

صبح روز سیزدهم مرداد٬ زنگ خانه سهیل آصفی روزنامه نگار مستقل و مقیم تهران به صدا در می آید سهیل که در منزل تنها بوده در را می گشاید و با دیدن مامورینی که حکم بازداشت وی را داشتند شگفت زده می شود. سهیل را به بازداشتگاهی در ناکجاآباد می برند و مادر(ناهیدخیزابی) هنگام بازگشت و نبود پسر و وضعیت غیرعادی وحشت می کند روز بعد از طریق تماسی خشک و کوتاه به ایشان اطلاع می دهند٬ در راستای طرح ارتقا امنیت ملی٬ سهیل آصفی برای مدتی نامعلوم باید در بازداشت بماند.

این تمام ماجرا نیست هرگز!!! ماجرا طولانی تر و عجیب تر از این حرف هاست. هر روز که این زنگی مست(جمهوری اسلامی)سر از خواب برمی دارد٬ نقشه جدیدی برای ملت در آستین دارد و هر روز بهانه های رنگ و وارنگی می تراشد. یک روز ارتقاء امنیت را بهانه می کند و خانمی شصت و هفت ساله(هاله اسفندیاری)را که به عیادت مادرکهن سال خود آمده توقیف می کند. روز دیگر امنیت ولی فقیه را علم می کند و آیت الله بروجردی به زننده ترین شکلی دستگیر شده و محکوم به اعدام می گردد. وقتی بحث کم می آورد هم فوری به سوژه نخ نما و پوسیده حجاب آویزان می شود تا کمی از عقده های در دل مانده را خالی کند و روز دیگری که بیش از حد سرخورده شده به بهانه جمع آوری اوباش و ارازل٬ اشخاص فهیم و بزرگ منش ایران را بازداشت می کند.

به آن هایی که تا به حال نمی دانستند بگویم: سهیل آصفی و امثال ایشان اگر افتخار بدهند- که نمی دهند-باید یک ماه کلاس فشرده آداب و نزاکت برای سران جمهوری اسلامی بگذارند و اگر بنا به توقیف ارازل و اوباش به شکل بی حساب و کتاب باشد- که این را هم قبول ندارم- شایسته دستگیری تا حتا چوبه دار همین دیوسیرتانی هستند که به نام دین مرتکب کثیف ترین جنایات می شوند. اگر کسی این را قبول ندارد٬ دلیل بیاورد و ثابت کند سران حکومت الله سردسته بلامنازع اوباش و جانیان نبوده و نیستند. حال آن که بیان حقیقت نیازمند اثبات نیست و رد آن نیاز به دلیل دارد .

ناهید خیزابی مادر سهیل آصفی خود یک نویسنده است٬ بانویی اندیشمند که بی شک فرزندی چون خودش به جامعه تحویل داده است٬ مامورنمایانی که پسر ایشان را توقیف می کنند و لرزه برجان این مادر عزیز می اندازند٬ باید بدانند شایسته بوسیدن دست این خانم نیستند.

ما نباید با سکوت خود این روند شوم را دامن بزنیم. سهیل آصفی و مانند او هم میهن ما هستند و به عنوان قشر روشن فکر٬ حق به گردن ملت دارند٬ دست کم تا آن جایی که آزادانه از خود دفاع کنند و با خوردن برچسب ارازل و اوباش زیر مهلک ترین شکنجه ها قرار نگیرند. نمی دانم این روش پلید را کی به رویه های شوم گذشته شان اضافه کرده اند. آن ها خوب می دانند٬ شکنجه و اعدام هر آزادی خواه و مبارز٬ بازتاب رسانه یی بدی برای شان دارد پس ناجوانمردانه و زیر نام ارازل٬ شریف ترین جوانان ایران را بازداشت و سرکوب می کنند. تا کی باید سکوت کنیم؟ حاشا که هر سیلی به چهره ی نجیب این جوانان٬ سیلی به شرف و پشت پا به هویت و ملیت ماست.

"شایان توجه این که عکس بالای پست مربوط به گوشه یی از خشونت های بی امان نیروی انتظامی(!!)با جوانان بی گناه ایران است".

______________________

نگاشته شده در تاریخ بیستم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

۱۳۸۶ مرداد ۱۸, پنجشنبه

سروده یی پیشکش به خاک پای همایونی

وقتی قلم به دستم می گیرم تا سروده یی را به ذات همایونی اعلاحضرت، ابرمرد بی همتای ایران پیشکش کنم خود را بسیار کوچک تر و حقیرتر از این می بینم که به نام حضرتش کلامی بنویسم. صادقانه و بی پرده می گویم شعرهای چون منی شایسته ی دربار همایونی نیست. کسی که جان به پیش پایش بی مقدار می نماید.

گاهی به خود می گویم لایق سرودن شعر برای ایشان نیستم و بعد یادم می افتد که در این کره خاکی هیچ کس قدرت بیان کردن گوشه یی از صفات ذات کبریایی ایشان را ندارد. این دو بیت٬ از زنده یادحسین منزوی همیشه در خاطرم هست:

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود

آری این ادعا را نمی توان کرد که سرودن شعری در وصف یگانه وارث اورنگ کیانی ساده و آسان است٬ به هرحال سیاه مشق دیگری به خاک پای رضا شاه دوم پهلوی تقدیم نموده ام:

تو رویایی عجیب اما بسی زیبا

تو حسی مبهمی٬ در پچ و پچ یاس های روشن دشت سحر

تو در عطر گل مریم

در آن شهر غزل های غریب عاشقان ماوا گزیدی

شبیه شعر شب های زمستانی بلندی

تو همچون آب می مانی٬ زلال و پاک و نورانی

که چون حس لطیف باغ و بارانی

تو رویایی٬ عجیب اما بسی زیبا

که از شهر مزامیر خمار عشق امشب آمدی تا چون

شکوه مهر بر بام غمین شعر من رخ برفُروزی

که تا در شعله های سرکش چشمت، تو جانم را بسوزی

تو چون شب های پاییزی٬ خیال انگیز و کشداری، که روح زنده گی داری

تو از چشمان خورشیدی٬ چنان لبخند ناهیدی

خودت هم خوب می دانی٬ که مهتابی و مهشیدی٬ که پیدایی و شیدایی

که زیبایی تماشایی٬ تو آواز اهورایی

که با شعر بلند عشق همتایی

تو مینایی و مینویی٬ تو یلدایی و شب بویی

هزاران شب به گیسویی

چه آرامی، چه آرامی بت سر تا به پا روشن

چنان دریاچه یی شفاف

که در صبح خوشی سرچشمه ی خورشید می گردی

تو سرسبزی٬ شبیه جنگل مازندرانی

تو نقش ماه در رودی که شب های سیاه این غریب آباد را خورشید بارانی

بیا ای فاتح خورشیدهای دور٬ طلوع صد بهارانی

چه بسیاری، چه سرشاری٬ که هم مستی هم هشیاری

تویی در خواب و بیداری

چنان رنگین کمان صبح شادی ها٬ که در باران پدیداری

تو سرشاری ز حس عشق ورزیدن٬ تو لبریزی ز معنای سحر بودن

تویی پرشور از مستی

تویی آکنده از نجوای سبز و ناب هستی

تو خوب و روشن و گرمی٬ چنان خورشید تابستان

سرآغازی، تو فصل رویش عشقی

بهاری تو! بهاری خرم و پربار

بهاری مملو و رنگین

گل یاسی به دامان الوهیت

گل سرخی به زلف شعرمان آذین

تویی آن شور بی انکار در تکرار گندم زار

تو رویایی عجیب اما بسی زیبا

که با ما هستی اما حیف

زنجیریم در دیجور این شب بسته گی تنها.

___________________________

نگاشته شده در تاریخ هجدهم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

۱۳۸۶ مرداد ۱۶, سه‌شنبه

بیست و هشتم امرداد ماه به روایت تاریخ

نخست بیست و هفتم امرداد ماه برابر با اولین سالگرد درگذشت آقای شعبان جعفری را گرامی می داریم و به خانواده ایشان تسلیت عرض می کنیم. آقای جعفری٬ همیشه و در تمام مراحل صداقت و وفاداری خود را به دودمان جلیل سلطنت اثبات نمود و نام نیکی از خود به جا گذاشت. نقش مهم وی در رهبری قیام بیست و هشت مرداد٬ هرگز از یادها نمی رود.

بیست و هشتم امردادماه با رویدادی تاریخی و مهم گره خورده است. رویدادی بحث برانگیز که برداشت های گوناگونی داشته است .می خواهم ابتدا به این بپردازم که چرا این قیام٬ کودتا نام گرفت و اصلن کودتا در لغت به چه معنایی است؟

کودتا زمانی رخ می دهد که یک حکومت صلاحیت خود را برای بقا از دست داده باشد ولی قوانین برای برکناری آن کارآمد نباشند و در آن زمان ارتش مملکت دست به کودتا برای برانداختن آن رژیم می زند نمونه ی آن را همه دیده و شنیده ایم: کودتای نوژه وقتی اکثریت مردم و ارتش دریافتندجمهوری اسلامی صلاحیت و لیاقت ندارد پابرجا باشد تصمیم به یک کودتا گرفتند و درین اتفاق اشخاص بزرگی چون آیت الله شریعتمداری نیز نقش داشتند این مقاله مجال پرداختن به چند و چون نوژه را ندارد و در فرصتی دیگر آن را بررسی و تحلیل خواهیم کرد.

اما بیست و هشت امرداد٬ هرگز چنین نبود٬ زیرا محمد مصدق از ابتدا قانون اساسی را مطالعه کرده و می دانست اختیارات قانونی شاهنشاه تا اندازه یی هست که هر زمان اراده فرمایند می توانند وی را برکنار سازند. شاید این مطلب برای آن عزیزانی که تاکنون تاریخ را به طور کامل ورق نزده باشند کمی مبهم نماید روی همین اصل اول شرحی کوتاه می نویسم که از بیست و پنجم تا بیست و هشتم مرداد چه گذشت:

شاهنشاه در اسوان حضور داشتند و مصدق تحت تاثیر تحریکات روحانیت خائن و توده یی های آشوبگر می خواست در غیاب شاه یک سری امور را به نفع و صلاح خود تغییر دهد(البته منظور از تغییر امور در آن مقطع زمانی به هیچ وجه براندازی حکومت شاه نبوده و در خیال مصدق شاید٬ بهبود مسایل چنانچه خود می خواست بود)شاه که کمابیش از کردار و گفتار مصدق پی به این مهم برده بودند در همان مسافرت نامه یی رسمی می نویسند و توسط سرهنگ نصیری(سپهبد بعدی) به دست مصدق می رسانند.

چون شب از نیمه گذشته بود مصدق باور نمی کند نامه از سوی پادشاه باشد و اصرار می ورزد که نامه اصیل نیست و چون نصیری تاکید می کند که این نامه بسیار مهم و در سرنوشت آقای مصدق حیاتی است٬ مصدق به سرعت دستور بازداشت نصیری را صادر می کند و به این شکل درجه دار نظامی کشور و پیک شاهنشاه سه شب در بازداشت می ماند٬ وقتی شاه در بیست و هشتم مرداد از سفر باز می گردند و می بینند وضع این گونه است آن وقت مصدق تازه به اشتباه بزرگ خود پی می برد اما دیر شده بود و او تلاش می کند از دیوار خانه فرار کند اما به وسیله مامورین بازداشت می شود.

هم زمان با این اتفاقات مردم فهمیده و میهن پرست ایران در خیل عظیم و با شکوهی به خیابان ها آمدند و حمایت خود را از حکومت شاه نشان دادند. این شرحی کوتاه از قیام شکوهمند بیست و هشت امرداد بود و اگر بخواهیم ریشه های مساله را آنالیز کنیم باید گذاری کوچک به تاریخ داشته باشیم محمد مصدق از همان زمان که اعلاحضرت رضا شاه کبیر-نخست وزیر وقت- با رای مجلس به عنوان پادشاه انتخاب شد بنای مخالفت گذاشت و به نوعی از اولین دشمنان سلطنت پهلوی به شمار می رفت چرا؟ مصدق روش خود را دوست داشت و برایش مهم این بود که خود زمام امور را در دست داشته باشد و بیش از آن چه بخواهد میهن پرست باشد یک خود پرست بود. او عمل کرد خودش را قبول داشت و خوب از نواده قاجار نیز بود(از جانب مادر)و عجیب نیست اگر از برکناری قاجار و روی کار آمدن سلطنت پهلوی ناراحت و ناراضی باشد.

محمد مصدق در زمان سلطنت رضاشاه فقید به خاطرناآرامی هایش چندان میدان فعالیت نداشت و با تبعید رضا شاه بزرگ و آغاز سلطنت آریامهر دوباره در عرصه سیاست ظاهر شد و این بار با چهره یی خشن تر و لجوج تر. مصدق از دودمان پهلوی کینه به دل داشت و نمی دانست سیاست با کینه ورزی و امیال شخصی سازگاری ندارد. محمد مصدق نمی خواست بفهمد فرمان برداری از شاه عین آزادی و آزادگی ست او هنوز با عقده های درونی خود کنار نیامده بود و با تحریک آخوندها و به خصوص آیت الله کاشانی تئوریسین نظام دین مدار در آن زمان -البته با دست های بسته- تصمیم به براندازی حکومت گرفتند در این میان توده یی ها که همیشه در کنار ملایان درحال خرابکاری و ایجاد اختلال بودند کمک های شایانی می کردند.

مدت مدیدی بود که مصدق با همکاری ملایان سعی در براندازی داشت وی با وجودی که تحصیل کرده ی پاریس بود و دیدگاه سیاسی اش عمیق تر از گروه ملاهای دخمه نشین و بی سواد بود اما فریب خورد٬ مصدق را غرض ورزی و کینه خودش نابود کرد گوش سپردنش به افکار پوچ و بی ریشه دین مداران تار و پودش را به هم پیچید مصدق خود می خواست چنین باشد و تقصیر فقط از او بود.

مصدق به سه جرم دستگیر شد: یکم سه روز نخست وزیری غیر قانونی و دوم بازداشت مامور دولت٬ بی آن که جرمی بر او متصور باشد و سوم کودتای توده یی ها و شعارهای شان به نفع مصدق و ضدحکومت بود که باز به ضرر وی تمام شده بود. مصدق درین شرایط خود را پاک باخته می بیند و چندان امیدی به زندگی خود ندارد٬ او با این حرکت موجب تحریک توده یی ها شده و در ظهر بیست و هشتم امرداد٬ گروهی کوچک از توده یی های نا آرام جو مملکت را به خاطر حمایت از مصدق به هم ریخته بودند و تمام این اشتباهات از مصدق مردمی یک چهره خراب کار و تیره ساخته بود. مصدق خود خواسته بود چشم و گوش را به گفته آخوندهای سرسپرده و توده یی ها ببخشد و اکنون در برابر قانونی که آن را زمانی تا سرحد جان می پرستید شرمنده بود.

در دادگاه٬ مصدق به جرم جوسازی و ایجاد ناامنی محکوم به اعدام بود اما رحم شاهانه به داد این شخص رسید و حکم او تنها به سه سال زندان تخفیف داده شد که بعد از آن نیز می بایست باقی مانده عمرش را در احمدآباد زادگاه خود(در شمال کشور)سپری کند. محمد مصدق بار دیگر دریافت فریب بیگانه را خورده و از پدر خویش(شاه)غافل شده است. مصدق به احمدآباد رفت و سال ها بعد به علت ابتلا به سرطان دهان، حکم تبعید وی منتفی شد و توانست برای درمان به تهران بیاید که البته نهایتن درگذشت .

تاریخ خود بهترین روایتگر است و اگرچه عده یی کج اندیش٬ چند صباحی آن را تحریف و به میل خود تغییر دهند باز خود را غبار زدایی کرده و متجلی می شود٬ رویداد شکوهمند بیست و هشت امرداد به ما و به آیندگان ما ثابت کرد که ملت همیشه به پدر ارجمند خود و نماد اتحاد و افتخارش یعنی شاه عشق و علاقه دارد و هیچ گاه فریب دروغ گویانی را نمی خورد که یا به نام دین و یا به نام مردم سالاری٬ هویت ناب ایران را قلم می گیرند٬ ملت ایران هوشیارتر و خردپیشه تر از آن است که میان هویت اصیل خود و شعارهای پوچ و پوسیده دومی را انتخاب کند.

این رویداد مردمی و تاریخ ساز را گرامی می داریم.
___________________________

نگاشته شده در تاریخ شانزدهم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

۱۳۸۶ مرداد ۱۴, یکشنبه

مثنوی نازنینا پیشکشی از جان به دربار همایونی

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش

این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را

مهر لب او بر در این خانه نهادیم

چون می رود این کشتی سرگشته که آخر

جان در سر آن گوهر یکدانه نهادیم

درود بر شما دوستان عزیز! سروده یی را که در پایین ملاحظه می کنید٬ حقیر دو شب مانده به نوروز امسال - درحالی که تمثال مبارک اعلاحضرت٬ در سفره هفت سین مقابلم قرار داشت – در قالب یک مثنوی صدبیتی سروده ام. درحالی که به بهاری دیگری فکر می کردم که بیهوده از راه رسید و بهار میهن مان هنوز در غربت حضور دارد.

این شعر٬ مانند همیشه تقدیمی کوچک و برآمده از دلی ست به درگاه ذات همایونی اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوی و شگفتا که همیشه هنگام سرودن شعری برای ایشان احساس می کنم٬ واژه کم می آورم با وجودی که در زمینه شعر ادعایی ندارم٬ اما باور نمی کنم حتا بزرگ ترین شاعران و ادیبان روزگار بتوانند سروده یی در خور وجود مبارک شهریار خوبان رضا شاه دوم بگویند.

به هر صورت آن چه در وسعم بوده روی کاغذ آوردم٬ با این امید که هرچه زودتر بازگشت ایشان را به کهن میهن مان ایران شاهد باشیم :

نازنینا٬ در دل شب بهر پابوس آمدم

من امید لطف دارم گرچه مایوس آمدم

سرورا٬ من خاک پایت٬ بنده یی بی مدعا

نقطه یی موهوم در حجم غریب ناکجا

خط خطی شد دفترم٬ نام تو را پنهان کنم

سر خمیدم تا فدای دست هایت جان کنم

شاه رو در روی چاکر٬ شاه رویاروی ماست

پیش روی دیده هامان جنت و مینوی ماست

گرچه ما خامش٬ ولی نام بلندی برلب است

آفتابی مشرقی٬ پایان این غمگین شب است

نازنینا٬ ما همه حمد و سپاست گفته ایم

شعر شیوایی به پای شاخه یاست گفته ایم

نازنینا نور تو شعر مرا در برگرفت

آن سترگ ایمان تو رنگ غزل دیگر گرفت

تو همان یکتا٬ همان مردی که می آیی ز دور

تو همان بیت الغزل٬ لبریز از معنا و شور

کاش امشب کشته ی لبخند ماهت می شدیم

کاش دلزخمی از آن تیر نگاهت می شدیم

وارث شعر و شعوری٬ وارث ایران ما

خط زدی بر قلب ما٬ امضا شده ایمان ما

ای ز فضل کبریایی تو ما دیوانه ات

کاش صاحب خانه برگردی تو در کاشانه ات

قامت من خم شده زیر سم اهریمنان

کو به کو٬ منزل به منزل٬ از تو می پرسم نشان

سرورا! شاهنشها! کی می رسی؟ ما خسته ایم

عمرمان تاراج شد٬ ما مفلس و وارسته ایم

نازنین برگرد٬ ای ناجی بیا ویران شدیم

در حصار این ستم کاران دون زندان شدیم

تو خدایی در وجود آدمی رویت شدی

صاحب ایران٬ چرا تو راهی غربت شدی؟

تو الاه عشق٬ تو پروردگاری بی نقاب

تو بتی افسانه یی٬ همچون خدای آفتاب

چشم هامان معبرت بر چشم هامان پاگذار

تا شکوفد در هوایت قلب تنگ بی قرار

سطر سطر دفترم لبریز نام سبز توست

صف به صف سرها به کرنش در سلام سبز توست

ای بلند آوازه٬ ای شیرازه ی ایران بیا

بر کویرخارزار تفته چون باران بیا

این همه تن در هوایت جان فشانی می کنند

جان و تن قربانی آن یارجانی می کنند

تو حدوث حق نشسته بر زمین خورشیدوار

آفتاب روشن امیدواران در حصار

پاره کن ابر سیاه ظلمت و بیرون بیا

رود رویایی به شام خسته ی هامون بیا

صاحب دل ها تویی ای منتهای روشنی

شاه بیت شعر مایی٬ افتخار میهنی

ای بلندای حضور عشق در دنیای ما

ای تو نوح ناخدا بر پهنه ی دریای ما

یوسف گم گشته در ویرانه ی کنعان ما

تیر مژگان تو زد صد رخنه در ایمان ما

هیبت فرعونیان بشکن٬ کلیم الله شو

در شب دیجور دین باور٬ عزیزا ماه شو

ای مسیحا٬ مرده گان را با نسیمت زنده کن

با نگاهت مهر را در آسمان تابنده کن

در شکوه چشم هایت ما اوستا دیده ایم

در مزامیر کلامت صد معما دیده ایم

تو فقط رمز حقیقت٬ تو فقط معبود ما

تو یگانه ناجی و یکتای ما٬ موعود ما

در سکوت موحش کاشانه بغضی در گلوست

در صدای هق هق خاموش مان(شه)آرزوست

شه بیا٬ بیغوله تاریک را آباد کن

دست های خفته در زنجیر را آزاد کن

ما به ژرفای نگاه روشنت دل بسته ایم

ما به جز نام تو از هر چیز دیگر خسته ایم

نازنین امشب به شوق چشم هایت مرده ام

از شبم خون می چکد از زخم تو آزرده ام

نازنینا کشته یی ما را شبی با جام خویش

نوش بادت٬ گر زدی بر قلب مان هم نوش و نیش

ناز از تو ما نیاز آلوده بر درگاه تو

کاش خون مان بریزد در عبور از راه تو

ناز داری نازنین تقصیر چشمان تو نیست

کو سخن گویی که در خلوت غزل خوان تو نیست؟

نازنین امشب به دامان شما افتاده ام

من به خاک پای تان هر روز و شب جان داده ام

ناز کم کن نازنین ما را پریشان تر نکن

دفتر صدپاره ی ما را تو ویران تر نکن

ناز از چشم شما٬ ما سجده در پایت زدیم

پیرهن از تن دریدیم و به دریایت زدیم

نازتان ای نازنین ما را بدعادت می کند

در وطن ما را هوایی سوی غربت می کند

نازنین ناز شما با ما چه بازی می کند

بر بلندای کرامت یکه تازی می کند

نازنینا ناز چشمانت مرا دیوانه کرد

مستی چشمت مرا با خویشتن بیگانه کرد

نازنینا نام تان در شعر من تکرار شد

رو به روی چشم تان هر بیت من بر دار شد

نازنینا٬ نازنینا٬ خون من بر خاک ریخت

اشک حسرت از نگاه مرده ام غمناک ریخت

شعر و جان قربانی ات ای وارث اورنگ نور

از طلوع چشم تو جان ها گرفته رنگ نور

نازنینا٬ خاک سارت پشت در بارانی است

زخم محنت بر تنش٬ غمگین از ویرانی است

نازنینا بنده ات در انتظار رخصت است

بسته درها رو به رویش در کمین فرصت است

پشت در این پاپتی می لرزد از سرما غریب

این غریبی که گذشته از فراز و از نشیب

پشت در نام شما را هی تلاوت می کند

نازنینا٬ از شب و ظلمت شکایت می کند

کی می آیی وسعت بی انتهای آفتاب؟

زاده ی آبان٬ خدای نور٬ رب النوع آب

نازنینا من شما را در بهاران دیده ام

خویش را در پای تان زار و پریشان دیده ام

نازنینا ناز چشمان تو ایمانم گرفت

بغض بی هنگام تنهایی گریبانم گرفت

نازنینا٬ نازنینا٬ نازنین تر از تو نیست

جز تو ای زیباترین٬ میراث دار عشق کیست؟

خم شدم در زیر این رگبار٬ در را باز کن

نازنین٬ شعر سحر را در شبم آغاز کن

نازنین بگشای در تا سجده در پایت زنم

باز کن در تا هزاران بوسه بر پایت زنم

باز کن در را که من امشب شرف یابت شوم

تا که در پایت بمیرم٬ مست و بی تابت شوم

باز کن٬ بگشای در٬ جانم بلاگردان تو

هستی و عمرم فدای گردش چشمان تو

باز کن در را، شکستم زیر باران نازنین

باز کن در را به پابوس آمدم ای بهترین

آمدم تا جان خود تقدیم چشمانت کنم

تا وجودم را فدای نور و ایمانت کنم

آمدم در مسلخ چشمت بمیرم نازنین

آمدم رنگ الوهیت بگیرم نازنین

باز کن در را به رویم شهریارا٬ بنده ام

نام زیبای تو را در سینه دارم زنده ام

زنده هستم چون که بر من سایه گستر می شوی

نازنین٬ در دفتر من شعر دیگر می شوی

شعر بی پایان٬ به پایان آمدم بگشای در

جان ندارم خیس باران آمدم بگشای در

آمدم شعر بلندی نذر ابرویت کنم

صدغزل واره فدای چشم آهویت کنم

آمدم تا خویش را در چشم مستت گم کنم

تا سر و جان غرق در سُکر شراب و خم کنم

ناز کن از ناز چشمت یک جهان دیوانه شد

مهر و مه با چشم شهلای شما همخانه شد

باز کن در را٬ گدایی پشت در افتاده است

بی کس و تنها به شوق چشم تان جان داده است

باز کن در نازنین٬ من سوختم خاکسترم

باز کن در من به شوق دست هایت پرپرم

آمدم تا نازنین امشب تماشایت کنم

تا مه و گردون فدای چشم زیبایت کنم

آمدم تا خاک پایت سرمه ی چشمم کنم

باز کن در را که رفته روح و جانم از تنم

نازنینا٬ در دل شب بهر پابوس آمدم

من امید لطف دارم گرچه مایوس آمدم

ناامیدم گرچه عکست توی قابی رو به روست

گرچه می دانم همه دار و ندار من ز توست

ناامیدم گرچه چشمت رو به روی دیده است

گرچه مهر چشم تو تا بی کران تابیده است

غصه دارم نیستی شاها تو در کاشانه ام

گشته دیگر دیو خون آشام صاحب خانه ام

ساحل آرامشی اما به گردابیم ما

گرچه رویای شگرفی حیف در خوابیم ما

رو به روی چشم تان با گریه صحبت می کنم

بغض دارم نازنین٬ دارم شکایت می کنم

پادشاها شرم دارم از شکوه نام تان

شرم دارم از نگاه مبهم و آرام تان

شرم دارم جان مان قابل به دربار تو نیست

چشم هامان لایق هر صبح دیدار تو نیست

آفتابا پیش تو ما ظلمتی دیرینه ایم

بغض حسرت در گلو فریاد غم در سینه ایم

تو اگر چه رو به سومان پرتو افشانی کنی

گرچه با ناز نگاهت دیده بارانی کنی

بین ما دریاست یارا موج های بی کران

ما غریب افتاده در این سرزمین بی نشان

پادشاها٬ شهریارا٬ سرورا٬ ما خسته ایم

در قفس مرغی خموش و بال و پربشکسته ایم

آشیان ویران شده شاها بیا سامان بده

رنگ صبحی بر شب ظلمانی ایران بده

اشک می ریزم ولی افسوس پایم بسته است

صد غریو و ناله اما حیف نایم بسته است

بر لب خشکیده مان افسوس یک لبخند نیست

بر سر عهد خودش حتا کسی پابند نیست

در خیالم بوسه بر شعر نگاهت داده ام

دل به رویای شکفتن در پگاهت داده ام

شهر خاموش و شبم چون بختکی بر سینه است

زخم شعرت٬ نقش خونین بر تن آیینه است

نازنینا٬ خانه غرق خون سرو و لاله است

جای آوازی به لب٬ در سینه هامان ناله است

روی در روی نگاهم عمر من طی می شود

پادشاها موسم دیدار تو کی می شود؟

خانه خاموش است یارا٬ خانه بی صاحب شده

پنجه های دیو بر میراث تان غاصب شده

در خیالم نقش تان بر بوم دل ترسیم شد

شام تیره در قدم گاه سحر تسلیم شد

یک صدای آشنا خاموشی شب را شکست

نور سبزی ظلمت وارونه ی شب را گسست

مژده دارد آسمان خورشید پیدا می شود

روح تاریکم کنون مفتون و شیدا می شود

اشک را بردار از گونه٬ مسافر می رسد

صاحب دفتر٬ غزل٬ امروز شاعر می رسد

آن غرور میهنم امروز از ره می رسد

بانگ بر زد آصفی اکنون که آن شه می رسد

شاهزاده٬ سرو بالا٬ رو به سوی ما بیا

بر لب خشک و خموشم ای زلال آوا بیا

شهر را آذین بکن٬ شهزاده دارد می رسد

آن سهی سرو بلند آزاده دارد می رسد

شهریار امروز پا در خاک ایران می نهد

شاه شاهانم قدم بر چشم هامان می نهد

آن پری پیکر٬ طلسم تیره شامم را شکست

تار و پود دیو و دد را عاقبت از هم گسست

شب گذشته٬ دیو مرده٬ موعد دیدار شد

جان بیداران فدای قامت دلدار شد.

__________________

نگاشته شده در تاریخ چهاردهم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی